مشخصات

موارد دیگر
( آفلاین )
Amin-10-21
شاد و سرحال
1369-04-01
m - مجرد
اسلام
خوزستان
لیسانس
ورزشی
وزن: 86 - قد: 178
رفته ام
نمی کشم
Shaaahin.sh9453 Instagram

بازدیدکننده


امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين

خدایم ای بلند مرتبه ی مهربان :
ناتوانم، تنها به نگاهت ،به وجودت
،به حضورت در زندگانیم محتاجم.
خدایم قلبم را برای رسیدن به خودت به
نهایت پاکی ها منور بگردان .
ومرا در روز موعود در ردیف پاکان
قرار ده.
سپاس از اینکه به روزهای تاریکم
روشنی و رنگ،رنگی به سلیقه
خودت پاشیدی
خدایم برای بودنت در زندگانیم
سپاسگذارم زیاد خیلی زیاد

دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
فقط خداست که …
میشود با دهان بسته صدایش کرد…
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت…
تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد…
تنهاکسی است که وقتی همه رفتند میماند…
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید…
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود…
و تنها سلطانیست که …
دلش با بخشیدن آرام می گیرد، نه با تنبیه کردن…!
همیشه و همه جا …
دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
: دیشب خواب دیدم قيامت شده همه رفتیم اون دنیا ...


دیدم بابام با رکابی نشسته تو برف



از نگهبان پرسيدم چرا اینطوریه ؟؟؟؟!!!! ????



نگهبان گفت این داره تاوان اون موقع هایی رو میده که بخاری رو روی شما خاموش میكرد????????

سلامتی همه باباها ❤️????☝️

.........
شب اول قبر دخترا:

ملائکه : بگو پروردگارت کيست؟




دختر: شارژ بده تا بگم????????????

.......
من شرایط شغلیم جوری هست که مجبورم هفته ای چند بار فرانسه رو ببینم







البته آچارشو

ولی همینم برا شروع خوبه????????????????????????
2 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
✨ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ.????

⛔️ﻧﮕﻮ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﺘﺎﻥ ﺷﺪﻡ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺧﺪﺍ ﺑﺪ ﻧﺪﻩ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺧﺪﺍ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺪﻩ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ !
✅ﺑﮕﻮ : ﻫﺪﯾﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻡ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻡ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺯﺷﺘﻪ !
✅ﺑﮕﻮ : ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺖ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
✅ﺑﮕﻮ : عالیم !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ !
✅ﺑﮕﻮ : خدا قوت !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺭﺳﯿﺪ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩ !
⛔️ﻧﮕﻮ : ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ !
✅ﺑﮕﻮ : ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻠﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ !

♥️ﺧﻮﺏ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ❣
2 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
❤️از مرتضی پاشایی❤️

پرسیدند: «الان که میدونی بیماریت یه سرطان بدخیمه و درمان هم نداره، زندگیت چه فرقی کرده؟»
مرتضی پاشایی گفت: «زندگیم فرقی نکرده، همان کارهایی رو می‌کنم که قبلا می‌کردم. ولی با شماها یه فرقی دارم. قدر ثانیه‌های زندگیم رو بیشتر می‌دونم و از هر ثانیه زندگیم، بیشتر از شما لذت می‌برم. قدر نگاه مادرم و لبخند پدرم را بیشتر از شما می‌دونم. هر ثانیه از عمرم را با عشق سپری می‌کنم چون هر لحظه ممکنه این نفس بره و دیگه برنگرده. چون می‌دونم دیگه فرصت جبرانی نیست باید بهترین باشم و باید بهترین استفاده رو بکنم.»


‏در هر 3 ثانیه یه نفر تو دنیا می‌میره و یکی از این 3 ثانیه‌ها نوبت ماست.
در همین مدت که جمله ی بالا رو خوندی حداقل 10نفر مردن!
پس قدر ثانیه ثانیه ی زندگیتون رو بدونید
دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
مرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد...اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد
فرزندی هم نداشت و تنها با همسرش زندگی میکرد.
در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد!
روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد،و مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چی کسی میخواهی؟
او در جواب لبخندی میزد و میگفت:«نیاز شما ربطی به من ندارد و شما بروید از قصاب بگیرید!»
تا اینکه روزی مریض شد...احدی به عیادتش نرفت و در نهایت در تنهایی جان داد!
همسرش به تنهایی او را دفن کرد...
اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد...دیگر قصاب گوشت رایگان به کسی نداد
قصاب گفت:«کسی که پول گوشت را پرداخت میکرد دیروز از دنیا رفت!!!!!»
قضاوت کردن کار ما نیست!
2 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشورها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:

مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.
تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.
باخود گفتیم حتما زن ناموری بوده
همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر؛ از شمشیرزنیش، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادتهایش و …
استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود مردود!

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟
همه گفتیم آری!
گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟
گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده، پاسخ صحیح "نمیدانم" بود. همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد "نمیدانم"!
ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است. بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد…

ما گرفتار نادانی خود شدیم…
4 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
دوست عجب امنیت خوبی ست ...

میتوانی با او خودِ خودت باشی ...

میتوانی دردهایت را ...

هرچندناچیز ...

هرچند گران ...

بی خجالت با او در میان بگذاری ...!

از حماقت هایت بگویی ...

دوست انتخاب آزاد توست،اختیار توست ...!

نامش را در شناسنامه ات نمی نویسند ...!

نامت را در شناسنامه اش نمی نویسند ...!

دوست عرف نیست ...

عادت نیست ...

معذوریت نیست ...

دوست از هر نسبتی مبراست ...!

دوست سایبان دلچسبی ست ،

تا خستگی ات را با او به فراموشی بسپاری
...!
6 دیدگاه |
و 12 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين

امیدوارم

سالها بعد، در حالی که موهای سفیدت را در جلوی آینه تماشا میکنی

لبخند به صورت داشته باشی و بابت هر تار سفید مویت ،خاطره خوشی از سرت بگذرد

و به این فکر نکنی که تارهای سیاه موهایت را در انتظار روز بهتر سفید کردی!!

زندگی همین امروز است پس زندگیش کن

6 دیدگاه |
و 11 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين

کلاس دوم دبستان
شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،
آن روز صبح
یک چتر هفت رنگ دسته صورتی
خریده بودم،
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما …
زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که
کلاس درس
واجب‌تر از بازی
زیر باران است.
یادم نیست آن روز
آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم
هنوز
زیر همان باران
توی حیاط مدرسه مانده
بعد از آن روز
شاید هزار بار دیگر
باران باریده باشد
و من
صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما …
آن حال خوب هشت سالگی
هرگز
تکرار نخواهد شد… !
این اولین
بدهکاری من
به دلم بود که
در خاطرم مانده
بعد از آن
هر روز به اندازه‌ی
تک تک ساعت‌های عمرم
به دلم بدهکار ماندم،

به بهانه‌ی عقل و منطق
از هزار و یک لذت
چشم پوشیدم،
از ترس آنکه مبادا
آنچه دلم می خواهد پشیمانی به بار آورد
خیلی وقت‌ها
سکوت اختیار کردم،
اما حالا
بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود
که من
آمدن صبح فردا را نبینم؛
چقدر پشیمانم
از انجام ندادن
کارهایی که به بهانه‌ی منطق
حماقت نامیدمشان …!
حالا می دانم
هر حال خوبی
سن مخصوص به
خودش را دارد …


دیدگاه |
و 12 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند

تبلیغات