مشخصات

موارد دیگر
( آفلاین )
comrade
آروم و عادی
1364-07-01
m - مجرد
اسلام
تکنسین نصب سیستم های سرد کننده سرمایشی
وزن: 70 - قد: 170
رفته ام
نمی کشم
سنتی .

بازدیدکننده


احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

اگر اینجا
بی سر وصاحب نمی بود ...
این فرد ویا افراد بدین راحتی حضورت میداشتن .
.کجاست این سر پرست ؟
اقا مرده ی..

2 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

اقای ادمین ::::::::::::::::::
اینجا قراره با کمکهای بچه ها هم اداره بشه ؟
واین بی شرفها هم از این امکانات استفاده کنند ؟
اینه نتیجه کمک کاربر ها ؟
دستتون درد نکنه ؟
وشما انتظار دارید که اینجا بدین صورت مدیریت بشه ؟کاربر های محترم !

4 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

اقای ادمین ...
اینجا اینقدر بی سر وصاحبه .
که هر بی سر وپایی باید حضور داشته باشه ؟
ومزاحمت درست کنه ؟
نمیتونی جلو گیر ی کنی ؟
در اینجا را تخته کن !!!!!

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

تا بعد .
گذر حادثه از پشت کلام

دیدگاه |
و 3 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید ..
جنگ ها با ساقه ناز .

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی
الهی :::::::::::::::::::::::
ان روز کجا یابم که تو مرا بودی ؟
ومن نبودم
تا باز با ان روز رسم میان اتش ودودم
اگر به گیتی ان روز یابم ...
1 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

بیا انقدر بخندیم
که گریهمان بگیرد ..
زندگی زیباست
مثل تو .
زیرا که تو خود زندگی هستی .

دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

بیا انقدر بخندیم که گریه مان بگیرد ...
منتشر شده در ۱۷ مهر ۱۳۹۶

این یک داستان ساده است؛ اما گفتنش ساده نیست.

“زندگی زیبا است” دو نیمه از زیست را روایت می کند. شور، اشتیاق، ذوق، علاقه، رنگ، نشاط و در طرفی دیگر رنج، کاستی، درهم تنیدگی و تحمل. اما برای هر دوی این ها یک قصه را می گوید؛ زندگی زیباست.

هر انسانی ما بین دو نیستی یک جریانِ بودن و شدن را با تمام سرعت هدیه می گیرد. ما ناخواسته متولد می شویم و ممکن است ناخواسته از دنیا برویم، چیزی که مهم است فاصله ی بین این دو ناخواسته است که تمام خواسته هایمان را شکل می دهد.

زندگی زیباست؛ این صادقانه ترین دروغی است که انسان را برای پیوند با زمان و محتوی خویش شامل می شود.
من هر طور که بخواهم آواز می خوانم

هیچ چیزی جلو دارم نیست؛

آزاد شدن، حالا از این غل و زنجیرها آزاد شدم

همدردی کردن را چه فایده است

وقتی برای تصاحب خوشبختی آمده ام؛

قبل از همه چیز من اینجا هستم

ترمزها بریده اند؛

قطارها خواهند رفت؛

و دیگر مرا تحملی نیست؛

ای شراب مقدس مرا دریاب

دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی
خرافی ترین کشور جهان ..
خرافه عقیده ای است که در آن مردم به وجود نیروهای فرازمینی اعتقاد داشته و باور دارند که این نیروها می تواند آنها را به خدا متصل گردانند. خرافه معمولا روش تفکر عقلانی را زیر سوال برده و به عنوان مانعی در رشد هر کشوری مطرح می شود. در ادامه خرافاتی ترین کشورهای دنیا را به شما معرفی می کنیم:

هند

در لیست خرافاتی ترین کشورهای دنیا، هند مقام اول را به خود اختصاص داده است. هندی ها برای هر موقعیتی دلیلی دارند که این موضوع در واقعیت منطقی نیست. عبور گربه از مسیر شما، یا سر رفتن شیر هنگام جوشیدن همگی بدشانسی تلقی می شوند. در هند خرافات زیادی وجود دارد و مردم این کشور باید برای توسعه ی کشور خود از آنها دست بردارند.
دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

سهراب سپهری اهل کاشان بود اما در ۱۲ ظهر روز پانزدهم مهر ۱۳۰۷ (به روایتی ۶ اکتبر) در قم متولد شد. به قول خود کودکی رنگینی داشته و دوران خردسالی اش در محاصره ی ترس و شیفتگی بوده است. پدرش تلگرافچی بود و الفبای تلگراف (مورس) را به او آموخت. پدر در طراحی و خط، دستی بر آتش داشت، تار می نواخت و او بود که سهراب را به نقاشی عادت داد.

پسر قالی بافی را یاد گرفت و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافت. دیوار را خوب می چید و طاق ضربی را درست می زد، آرزو داشت معمار شود. از شنبه ها بیزار بود و از قیافه ی عبوس آن می ترسید. خوشبختی اش از صبح پنج شنبه آغاز می شد، عصر پنج شنبه تکه ای از بهشت بود و شب که می شد در دورترین خواب هایش طعم صبح جمعه را می چشید. ده ساله بود که اولین شعرش را نوشت: «ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان نکردم هیچ یادی از دبستان» اما تا هجده سالگی شعری ننوشت.

او پس از اتمام دوره ی دو ساله ی دانش سرای مقدماتی تهران به کاشان بازگشت. دو سال اقامت در تهران و پشت سر گذاشتن دوره ی نوجوانی، تغییرات زیادی را در او به وجود آورده بود. او ضمن گرایش بیشتر به نقاشی و پرداختن به آن در اوقات فراغت، به مقوله ی شعر و شاعری نیز جدی تر می اندیشید و علاقه به ادبیات نیز در او به تدریج شکل می گرفت.

همیشه دیوان شعری با خود داشت که به مرور به آن می پرداخت و نیز به سرودن شعر مشغول می شد. سهراب هر شب موقع خواب، مداد و کاغذی در کنار بسترش می گذاشت. صبح که چشم می گشود، شعری را که به علت تاریکی شب با خطی درهم و نامرتب در آن نوشته بود می خواند و تبسمی که شاید حاکی از رضایت بود در چهره اش نقش می بست. در شهر او شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده اند و نقاشی عبادت او بود. مشفق کاشانی کسی بود که الفبای شاعری را به شاعر جوان آموخت و سستی و لغزش کارش را بازگفت. ونسان وان گوگ را نیز منوچهر شیبانی به او نشان داد.

سهراب کسی است که دقت و انضباط خاصی در هر کار داشت و هیچ گونه بی نظمی و کج سلیقگی را بر نمی یافت. این دقت که گاه تا حد وسواس گسترش می یافت در نامه نگاری بیشتر جلوه می کرد. او برای نوشتن نامه که گاه کارت پستال و نامه های اداری را نیز شامل می شد، ابتدا اقدام به یادداشت می کرد، بعد از روی یادداشت با دقت و سلیقه ی خاص و خطی تمیز و روشن به نگارش نامه می پرداخت و بعد یادداشت، آن را نگاه می کرد. لطف این کار این بود که همواره می دانست با چه کسانی، در چه مقال و در چه زمان مکاتبه داشته است. سهرای سپهری متعلق به همه است به همه ی آن ها که چون او با نگرشی عمیق به زندگی، در پی دیدار حقیقت اند.

سهراب در اواخر زندگی کتابی در دست نوشتن داشت که متاسفانه مجال تنظیم و تکمیل آن دست نداد و ناتمام ماند. سهراب سپهری یکم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ در سن ۵۲ سالگی در اثر ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت و در روستای مشهد اردهال اطراف کاشان به خاک سپرده شد.

اهل کاشانم اما

شهر من کاشان نیست.

شهر من گم شده است.

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.

دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند

تبلیغات