یافتن پست: #استرس

somayye
شبکه اجتماعی ایرانیان
somayye
قیمت ایمپلنت دندانی و دیگر هزینه های درمانی آن چقدر است؟
قیمت ایمپلنت دندانی و دیگر هزینه های درمانی آن چقدر است؟ بعضی از دندانپزشکان درمراحل کاشت ایمپلنت دندانی ، پروتز ها یا رو کشهای ایمپلنت را خودشان میسازند تا هزینه و قیمت ایمپلنت کاهش پیدا کند و در این صورت نیازی به مراجعه به متخصص پروتز نیست و اگر اتفاقا در کلینیک تخصصی ایمپلنت ، پروتز یا روکش دندان ، به همراه جراحی ایمپلنت انجام شود برای بیمار بهتر است و کار ، در زمان کوتاهتری انجام میشود و یک مرکز تخصصی ایمپلنت دندانی پاسخگوی درمان بیمار ایمپلنت خواهد بود.ضمن اینکه در این حالت استرس بیمار نیز کاهش پیدا می کند.


تعیین قیمت ایمپلنت یا هزینه های مرتبط به آن در جلسه مشاوره متخصص ایمپلنت با بیمار انجام میشود و قیمت ایمپلنت های مختلف به بیمار اعلام میگردد و بیمار میتواند از حق انتخاب برخوردار باشد و متناسب با بودجه خود ایمپلنت مناسبی انتخاب نماید.


قیمت ایمپلنت و هزینه کلی آن بستگی به عوامل مختلفی دارد که به این موارد در زیر خواهیم پرداخت.
الف-کشور سازنده ایمپلنت : برخی کشورها قدمتی طولانی در زمینه ساخت ایمپلنت دارند و از سالهای دور در این زمینه فعالیت دارند و این امر عامل مهمی در تعیین هزینه کاشت دندان می باشد.


ب-تکنولوژی منحصر به فرد : در بین کشورهای سازنده ایمپلنت ، برخی کشورها دارای تکنولوژی و سبک های مخصوصی در زمینه تولید قطعات ایمپلنت هستند و به هیچ قیمتی حاضر به فروش این تکنولوژی نیستند.در واقع این مسئله در حال حاضر به عاملی رقابتی در سطح جهان تبدیل شده است و این امر در قیمت ایمپلنت موثر میباشد.
ج-کیفیت قطعات : هرچه کیفیت قطعات ساخته شده ایمپلنت بهتر باشد ، قیمت ایمپلنت بالاتر است.در واقع هزینه تولید ایمپلنت برای شرکت سازنده ایمپلنت دندانی بالاتر است چرا که از بهترین مواد مصرفی در ساخت قطعات ایمپلنت استفاده میکند و این امر ماندگاری قطعات ایمپلنت را برای بیمار بالاتر می برد.
د- ضمانت قطعات ساخته شده : این مورد مهمترین عامل در تعیین قیمت ایمپلنت می باشد.ضمانت ایمپلنت نشان میدهد که شرکت سازنده ایمپلنت به برند و مارک ایمپلنت خود 100 درصد مطمئن است.در این بین برخی شرکت های سازنده ایمپلنت ضمانت نامه کتبی به مرکز تخصصی ایمپلنت و متخصص ایمپلنت ارائه میکند.این مسئله در تعیین هزینه کاشت دندان عامل بسیار مهمی می باشد.


ه-بودجه تحقیقاتی : برخی شرکتهای سازنده ایمپلنت دندانی ، به مسئله تحقیقات در زمینه ایمپلنت اهمیت بسیار میدهند. در واقع بخش اصلی بودجه شرکت به این مورد اختصاص می یابد و به همین دلیل هر روز شاهد بهبود کیفی در زمینه تولید قطعات ایمپلنت هستیم.این مورد نیز در تعیین هزینه کاشت دندان نقشی تاثیرگذار دارد.
هزینه کاشت ایمپلنت چقدر است ؟
متخصص ایمپلنت باید با استفاده از بررسی های دقیق و با دقت کافی و در نظر گرفتن روشهای درمانی مناسب و کم هزینه برای بیمار ، هزینه کاشت دندان را به بیمار اعلام کند و اینکه نیاز است چه اقداماتی برای جراحی و پروتز ایمپلنت صورت بگیرد و با درنظر گرفتن بودجه مناسب درمان ایمپلنت انجام شود.
سیستم مناسب ایمپلنت برای بیمار :
هزینه کاشت دندان با سیستمهای مختلف ایمپلنت ، متفاوت می باشد و باید از سیستم های شناخته شده و شرکت های معتبر در زمینه تولید ایمپلنت استفاده کرد زیرا در غیر این صورتایمپلنت های بی کیفیت و غیر استاندارد میتواند صدمات زیادی برای بیمار به دنبال داشته باشد و متخصص ایمپلنت را نیز دچار دردسر کند.
منبع : کلینیک ایمپلنت

http://tehran-implant.com/
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
جوکر*
شبکه اجتماعی ایرانیان
جوکر*
به نام خدا
دختر خودتو ساده در اختیار کسی قرار نده!
دختر!
خودتو ساده(مثلا با دو پیام تو چت روم یا با کمی ابراز علاقه) در اختیار کسی قرار نده!

یکی میاد تو زندگیت که بهش میگی همسر!
میاد خواستگاریت و از خودش و خانوادش برای رسیدن به تو مایه میزاره!
برای ازدواج با تو میلیونها خرج میکنه!
استرس عقد و ازدواج و حنابندون رو تا حالا تو چهره داماد دیدی؟
برای اینکه خرجت و بده و نون شب تو رو فراهم کنه پیش هر کسی سر خم میکنه!
برای اینکه محتاج نباشی رفتگری و کارگری میکنه!
بخاطرت با کف پاهای پر از درد و زانوها و کمر خسته و داغون و دستهای پینه بسته میاد خونه!
بخاطرت رو پیشونیهاش چین و چروک میفته!
روحش رو در اختیارت قرار میده!
بخاطر زندگی با تو و از درد سختیهایی که میشکه پنهانی گریه میکنه!
کل وجودش رو به خاطرت پر از رنج و سختی میکنه!
به خاطرت با خیلیا دشمن میشه!
به خاطرت جونش و فدا میکنه!

به خاطرت پیر میشه :'(
بله تو به این سختی بدست میای...
باید مرهم درد همچین مردی(همسرت) باشی...
باید مایه ارامش همچین مردی باشی...
باید تکیه گاه عاطفی همچین مردی باشی...
باید دلسوز همچین مردی باشی...
باید به همچین مردی اجازه ابراز علاقه بدی...
باید به همچین مردی ابراز علاقه کنی...

خدایا هرگز نزار دخترها خودشون رو بی ارزش کنن.

5 دیدگاه |
و 15 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
zemed96
شبکه اجتماعی ایرانیان
zemed96
تاثیر تبلیغات اینترنتی
با پیشرفت وب و اینترنت، روزانه صدها کسب‌وکار آنلاین مختلف در سرتاسر دنیا به‌وجود می‌آیند و از بین می‌روند؛ برخی از این کسب‌وکارها می‌توانند در بازار رقابتی و پراسترس امروز دوام بیاورند و به یکی از بهترین کسب‌وکارهای حیطه فعالیت خود تبدیل شوند اما تعداد قابل توجهی هم به خاطر انتخاب‌ها و تصمیم‌های اشتباه از بین می‌روند.

مشاوره بازاریابی و تبلیغات اینترنتی

اینجاست که اهمیت حضور یک مشاور خبره در کنار شما احساس می‌شوند؛ مشاوری که بتواند در زمینه بازاریابی و تبلیغات اینترنتی به شما مشاوره بدهد، بداند که چه چیزی برای کسب‌وکار شما بهتر است و بتواند با استفاده از توانایی‌های خود، به رشد و بهبود کسب‌وکار شما کمک کند. در تصمیم‌گیری‌ها در کنار شما باشد و بتواند قدم‌های مختلف شما در زمینه تجارت الکترونیک را برنامه‌ریزی کند.
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
پــویان
شبکه اجتماعی ایرانیان
پــویان

مژده_و_میلاد

❌ داستانی به شدت جذاب برای اونهایی که فرازو نشیب های یک عشق را تجربه کردند.




قبول کرد کارمو ادامه بدم
گفت با مادرش صحبت میکنه
بهش میگه که چقدر دوستم داره
گفت شرایطتتو براش توضیح میدم
میگفت مامانم خیلی خوبه
میگفت ببینتت عاشقت میشه
میگفت زود ه زود میام خواستگاریت
حساب کتابامون درست از اب در نیومده بود
مادر مهدی قبل از اینکه بیاد خواستگاریم از در و همسایه تحقیق کرده بود
نمیدونم کی گفته بود که من با محمد نامزدم
ماجرای زندان رفتن بابامم گفته بودن
اینم افتاده بود سر دنده ی لج که هر کسی و حاضرم برات بگیرم جز این
مهدی میگفت غصه نخور راضیش میکنم
اما مگه میشد غصه نخورم
به فرض اینکه مامان مهدی هم راضی میشد و میومد خواستگاری اگه رفتار مامانم و میدید میرفت و پشت سرشم نگاه نمیکرد
رابطه ی من و مهدی خوب بود
هیچ وقت اجازه نمیداد حاشیه ها روی اصل رابطمون تاثیر بذارن
میگفت بیا در مورد این چیزا حرف نزنیم
به خواهرم گفته بودم که به مامانم بگه یه نفر و میخوام و قراره بیاد خواستگاریم
مامانم هم در جوابش گفته بود اگه کسی شرایط باباتو فهمید و حاضر شد بگیرتش من حرفی ندارم
این حرف مامانم ته دلم و خالی کرده بود
میگفتم نکنه مامان مهدی مخشو بزنه
بگه بیا بریم بهترین دختر و برات میگیرم قید اینو هم بزن
این دفعه مث دفعه ی قبل نبود
نمیتونستم به این راحتی قیدشو بزنم
من روی مهدی بیش از اینا حساب باز کرده بودم
این بار فقط به چشم همسر اینده م میدیدمش
دیگه به غرغرای مامانم توجه نمیکردم
بیشتر باهاش میرفتم بیرون
نمیخواستم تنهاش بذارم
میخواستم همیشه و همه جا کنارش باشم
یه روز بهم گفت میخوام به مامانم معرفیت کنم
گفتم روم نمیشه
گفت اشکال نداره مامانم زن خوبیه
از روبرو شدن با مادرش میترسیدم
از فکر اینکه ببینتم و بهم کم محلی کنه حالم بد میشد
من طاقت رفتار سرد و از هیچکسی نداشتم
چون معتقد بودم هر کسی مسئول کارهای خودشه و هیچ کسی حق نداره بخاطر اشتباهات پدر یا مادرم با من بد رفتار کنه
سر وضعم مرتب و ساده بود
یه مانتو مشکی ساده با یه شال مشکی و یه جفت کفش اسپرت
گفت مامانم خبر داره که قراره بیای
گفت خودش گفته ببرمت ببینیش
میگفت مامانم اگه ازت خوشش بیاد دیگه هیچی براش مهم نیست
از شدت اضطراب کف دستام عرق کرده بود
میترسیدم
خلاصه زنگ زدیم و مادرش ایفون زد رفتیم توی خونه
خونه شون خیلی بزرگ بود
یه ماشین دیگه هم تو خونه بود که فکر کنم ماله مامانش بود چون بابای مهدی چند سال قبل فوت کرده بود
از در که رفتم تو مادرش و دیدم که دمه در به انتظارمون وایساده
با دیدن مادرش از سر و وضعم خجالت کشیدم
لباسایی که مادرش تو خونه پوشیده بود از لباس مجلسیای ما بهتر بود
خیلی خوشگل و خوش هیکل بود
رفتم جلو سلام کردم دست دادم
اونم جواب سلامم و داد و گفت بیا بشین
از پشت سر مهدی رفتم روی مبل کنارش نشستم
زیاد خودمو بهش نچسبوندم نمیخواستم فکر کنه رابطه ی خیلی نزدیک باهم داریم
نشست رو به روم
گفت استرس داری؟
از حرفش شوکه شدم گفتم نه واسه چی؟
گفت دستات خیس عرق بود باهام دست دادی
سرمو انداختم پایین خجالت کشیدم
مهدی گفت خب طبیعیه منم اگه بخوام واسه ی اولین بار مامان مژده جان و ببینم استرس میگیرم
یکی از ابروهاش و داد بالا و گفت تو زبون مژده ایی؟
مهدی ساکت شد

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
پــویان
شبکه اجتماعی ایرانیان
پــویان

مژده_و_میلاد

❌ داستانی به شدت جذاب برای اونهایی که فرازو نشیب های یک عشق را تجربه کردند.




استرس وجودمو گرفته بود. هر دفعه که مهدی و میدیدم میترسیدم. میگفتم الانه که بگه دوست پسر سابقت همه چیو بهم گفته. چند بار خواستم قبل از اونکه میلاد بره همه چیو به مهدی بگه خودم بگم. اما میترسیدم مهدی فکر کنه حالا که داشته دستم رو میشده همه چیو بهش گفتم. میلاد و چند بار تو محلمون دیدم. میدید من سوار ماشین مهدی میشم اما نمیومد جلو و حرفی نمیزد. دیگه داشتم از فشار عصبی دیوونه میشدم. مهدی میدید چقدر اضطراب دارم ولی فکر میکرد بخاطر مشکلاتیه که تو خونه دارم. و وقتی میدید من دوست ندارم اصرار نمیکرد دربارش حرف بزنم. گاهی دلم میخواست میلاد بیاد همه چیو به مهدی بگه و راحتم کنه. اما نمیومد و این انتظار بیشتر عذابم میداد. دیگه رو گوشی خونه هم زنگ نمیزد. فقط گاهی میدیدمش که اطراف خونمون پرسه میزنه. تصمیم گرفتم خودمو از بلا تکلیفی نجات بدم. یه روز که تو کوچه مون دیدمش اشاره کردم که دنبالم بیاد. رفتم تو فضای سبز اونم اومد. چرا اذیتم میکنی میلاد ؟کاری باهات ندارم. دیگه هم که خونتون زنگ نزدم. خودتو مسخره کن. مثلا همش میای اونطرفا که ازت بترسم؟ اگه میخوای به مهدی بگی خب برو بگو چرا مسخره بازی در میاری؟

مژده من فقط میام اونجا تو رو ببینم. تو از بس از مهدی میترسی فکر میکنی میخوام همه چیو بهش بگم. نمیدونم با این همه ترس چه جوری میخوای باهاش زندگی کنی. به تو ربطی نداره فقط تنها چیزی که میدونم اینه که. دیگه نمیخوام ببینمت مردونگی کن و از زندگیم برو بیرون. انقدرا هم الکی نیست الان که فکر میکنم میبینم خیلی دوستت دارم. نمیتونم به این راحتیا بی خیالت شم. معلوم هست چته چی میخوای؟ خب باشه من خواستمو بهت میگم اگه خواستی قبول کن. نخواستی من ابروتو پیش به اصطلاح نامزدت میبرم. بگو چی میخوای. مژده من میذارم با مهدی ازدواج کنی. فقط با منم باش. دهنم باز مونده بود فکر نمیکردم انقدر بی شرم باشه. گفتم خجالت بکش میلاد. چرا خجالت بکشم. الان که هنوز ازدواج نکردین. فعلا بدون دردسر با من باش با اونم نامزد باش. بعد ازدواج هم خودم حواسمو جمع میکنم که نفهمه. باور کن من خیلی حواسم جمعه تو اگه پا بدی میتونم یه کاری کنم که هیچ کسی هیچی نفهمه. باور کن اکثر زنا تو این دوره هم دوست پسر دارن هم شوهر . خفه شو میلاد چه جوری تونستی همچین فکری بکنی. من مهدی و دوستش دارم اگه قرار باشه باهاش ازدواج کنم میخوام با همه ی عشق و علاقم ازدواج کنم. نمیخوام بهش خیانت کنم. نمیخوام بهش نامردی کنم. من اگه هنوزم دوستت داشتم که قید مهدیو میزدمو میومدم پیش تو. چه جوری تونستی چنین فکر مسخره ایی پیش خودت بکنی.

نمیدونم مژده جون تصمیم با خودته. میخوام بدونی و باور کنی من هنوز دوستت دارم و حاضرم با هر شرایطی تو رو داشته باشم. حتی حاضرم تو رو با یه نفر دیگه تقسیم کنم ولی حداقل داشته باشمت. نمیدونم میلاد میفهمید یا نه که تو اون لحظه حرفاش باعث میشد چقدر از ش بیزار بشم. گفتم فکر کنم ما دیگه هیچ حرفی با هم نداشته باشیم. من میرم تو هم برو به مهدی بگو که باهام دوست بودی نگی هم خودم میگم .اصلا مگه چی بوده یه دوستیه معمولی بوده. از همون اشتباهایی که اکثر دختر و پسرا میکنن. مژده لج منو در نیار اگه بیام پیش مهدی میدونم چی بگم که ولت کنه و بره و دیگه پشت سرشم نگاه نکنه. میگم که با هم رابطه داشتیم. میگم که چند بار به خاطر من قرص خوردی. میگم که میخواستی با من از خونه تون فرار کنی. احساس نا توانی میکردم. دلم میخواست میلاد و تیکه تیکش کنم. رفتم طرفش و با تمام قدرتم زدم زیر گوشش. اصلا برو هر گوهی دلت میخواد بخور. حیف من و اون همه احساسم که یه روزی برات گذاشتم. ازت متنفرم میلاد. دلم به حال خودم میسوزه که عاشق چه ادم اشغالی بودم. دیگه نمیخوام ریختتو ببینم. جمله های اخرمو با گریه گفتمو با سرعت ازش دور شدم ...

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
پــویان
شبکه اجتماعی ایرانیان
پــویان

مژده_و_میلاد



❌ داستانی به شدت جذاب برای اونهایی که عشق را عاشقانه تجربه کردند.
(((قسمت_پنجم)))

زنگ زد خونمون و به مامانم گفت گوشی و بده به مژده . میترسیدم گوشی و بگیرم این عمه م از همه زبون دراز تر بود.
گفت دستت درد نکنه مژده جون میخوای زندگی دختر منو بپاشی؟ گفتم نه عمه واسه چی میگی. مگه بهت نگفتم با این پسره حرف نزن. چرا رفتی با فامیل پرنیان دوست شدی. میدونی چه دعوایی سر تو راه افتاده؟ نه عمه به خدا من کاری ندارم. تو که با پرنیان دوست بودی عمه چطور دلت میاد به خاطر تو از فک و فامیلش سر کوفت بشنوه. ول کن نبود یه ریز غر میزد اخر سر هم گفت یا زود همه چی و تموم میکنه یا میام به بابات میگم. زنگ زدم به میلاد. از بابام میترسیدم میدونستم بفهمه تو خونه جنجال راه میفته. گفتم میلاد تو رو خدا بیا تمومش کنیم. گفت واسه چی؟ گفتم تحمل این دعوا درگیریا رو ندارم. گفتم عمه م هرچی از دهنش در اومده بهم گفته. گفتم نمیخوام زندگی پرنیان از همه بپاشه. گفت عمه ت الکی شلوغش کرده کسی از فامیل ما هیچی نفهمیده. تازه بفهمن هم به هیچکدومشون مربوط نیست. پرنیان هم با داییم دوست بود. بعد ازدواج کردند. ما هم میخوایم ازدواج کنیم. گفتم میلاد بچه نشو تو از من کوچیکتری اصلا الان سن ازدواجت نیست. گفت خب نامزد میکنیم بعد عروسی میکنیم. خیلی احمق و کله خر بود. گفت اصلا قبل از اینکه کسی چیزی بفهمه میرم باهاشون حرف میزنم. گفتم اگه این کارو بکنی دیگه هیچکدومشون نمیذارند با هم باشیم. گفت نه من ادم لجبازیم کسی نمیتونه رو حرفم حرف بزنه .

بالاخره راضیش کردم که کله شق بازی در نیاره. قرار شد با هم ادامه بدیم اما یواشکی. که هیچ کس نفهمه. گفتم دیگه دور و برمون نیا تابلو بازی نکن خودم میام بیرون میبینمت. میدونستم بیرون رفتن از خونه برام سخته ولی خداییش نمیدیدمش دلم تنگ میشد. مادرم همیشه منو چک میکرد. نمیدونم چرا انقدر مامانم با هوش بود هیچ وقت نمیتونستم بهش دروغ بگم. وقتی دروغ میگفتم میگفت خر خودتی. یادمه اولین باری که خواستم باهاش برم سر قرار استرس بدی داشتم. کلا از بچه گی ادم ترسویی بودم همیشه فکر میکردم قراره همه چی خراب شه و خودم و در برابر همه چیز مسئول میدونستم. نمیدونم میتونین بفهمین چه حسیه یا نه. اما کلا همیشه دیگران و به خودم ترجیه میدادم. هیچ وقت دوست نداشتم کسی و اذیت کنم یا طاقت نداشتم کسی ازم ناراحت بشه. شاید واسه ی همین بود که نمیخواستم زندگی دختر عمه م پرنیان خراب شه و خودمو در قبالش مسئول بدونم. اولین باری که میخواستم برم سر قرار سعی کردم همه چی رو عادی جلوه بدم به مامانم گفتم قراره برم کلاس والیبال. واسه ی همینم کفش ورزشی پوشیدم لباس های باشگاهمو ریختم تو کیف کوله م و راه افتادم.شاید به نظرتون خیلی مسخره بیاد که مادرم انقدر نسبت بهم سخت گیر بود شاید بگید الان دیگه دخترا خیلی راحتند.ولی مادر من اصلا این چیزا رو قبول نداشت فقط و فقط هر کاری که فکر میکرد درسته رو انجام میداد.

قبلش با میلاد هماهنگ کرده بودم کجا بیاد. اما هرچی زنگش میزدم جواب نمیداد. کلافه بودم. اگه میخواستم برم والیبال دیر شده بود. خونه هم نمیتونستم برم چون مامانم همه چیو میفهمید. خلاصه دلمو زدم به دریا و سوار تاکسی شدم. رسیدم سر قرار اما نیومده بود. گفتم 10دقیقه میمونم اما اگه نیومد میرم. بالاخره گوشیشو جواب داد. گفت خواب موندم. گفتم من دیگه دارم میرم منتظرتم نمیمونم. گفت خواهش میکنم بمون من 5دقیقه دیگه میرسم. گفتم چون برات مهم نبودم و گرفتی خوابیدی نمیمونم دیگه هم هیچوقت نمیام ببینمت. سوار تاکسی شدم. هر چند هنوز واسه ی خونه رفتن زود بود اما حس میکردم با این کارش بهم توهین کرده. وقتی رسیدم سر خیابونمون میلاد و دیدم که با موتورش منتظرم وایساده .نگاش نکردم. راهمو کشیدم و رفتم . صب کن مژده ببخشید. بخدا دیگه تکرار نمیشه بیا بریم کارت دارم به خدا. برو دنبالم نیا میلاد ممکنه یکی اینجا ببینتم ابروم میره. تا نیای ولت نمیکنم جان میلاد بیا. کجا بیام اخه تو که توقع نداری بیام سوار موتورت بشم؟ بیا سوار شو تا کسی ندیده. ساعت 3بعد از ظهر بود و خیابون خلوت. سوار موتورش شدم

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
Parva
شبکه اجتماعی ایرانیان
Parva

⭕️ تنها بودن بهتر از بودن در یک رابطه اشتباه است استرس و فشار روانی که یک رابطه اشتباه به شما وارد میکند هزار بار بیشتر از زمانی است که تنها هستید

2 دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نادره
شبکه اجتماعی ایرانیان
نادره
بوهايی که شادتان مي‌کنند
دانشمندان در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده‌اند که
استشمام بوهای مختلف روی نحوه رفتارهای انسان تأثير
مستقيم دارد.
استشمام بوی نان: باعث می‌شود شما مهربان‌تر شويد. در
واقع بوی نان انسان را نرم‌تر مي‌کند
بوی نعناع: به‌خصوص برای ورزشکاران باعث ايجاد
انگيزه و علاوه بر اين، باعث بهبود خُلق و خوی افراد
مي‌شود
دانه‌هاي قهوه : استرس را به حداقل ميرساند و شادمانی
بيشتری را به سمت شما جذب ميکند
بوی پرتقال و ليمو: باعث افزايش انرژی و به دنبال آن
شادی و نشاط می‌شود
بوی سيب: باعث افزايش اميدواری ميشود خصوصاً در
صبح!
2 دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♔♚ سـ؁ـجآد ♚♔
شبکه اجتماعی ایرانیان
♔♚ سـ؁ـجآد ♚♔
➕ عروسکی که در 5 سالگی خراب شد
و کلی غصه اش را خوردیم،
در 10 سالگی دیگر اصلا مهم نیست.

نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است.

آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد،
در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند.

و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در 40 سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است. پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست. این یکی هم حل می شود. میگذرد و تمام می شود. غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری. همه مشکلات، همان عروسک پنج سالگی است. شک نکن...
4 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Sarah_hf98
شبکه اجتماعی ایرانیان
Sarah_hf98
عدد درون کدوم دایره را نتوانستید بخوانید؟

این تست نشون میده از چه مشکل روانی رنج میبرید درحالیکه نمیدونید!


31 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ