یافتن پست: #بازی

نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بیوگرافی من :
مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته ...


به خود خیره می شوم
دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق
کرده باشد ....
این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم
نسبت دهد ..


به خودی ِ خود خیره می شوم :
روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد ،
شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است ،
مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد ،
یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را
امتحان می کند ...


تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد ..


آدم ها می آیند و می روند ...
در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود ..


من در منیتم به بن بست می خورد ...
به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند
تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد
تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...
گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند
که مرا بی جان فرض کرده است ،


فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...
و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد
آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا
سر گیجه از تفکر نجاتم دهد ،
مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از
ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید ..



همین است .....
تکرار می شوم ...
در نقش های متضاد ..
روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که
از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است
روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام
اعتراف می کنم تا ببینم چه حسی دارد ،
روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این
حوالی می کنم ،
روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن
را تجربه کنم ...



جنون گرفته ام ، و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند
و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...
به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود
به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به
فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......


سکوت می کنم ....
می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان
نسبت به آنچه هستم بروند
می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
و خیره نگاهشان می کنم ....
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی
آنها از جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به
نظر می آید ...
چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت ،
یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
وقتی این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...


دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است .
اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
و تو باید خودت را در کار غرق کنی
تا در خودت غرق نشوی ....
تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......
اما تو میتوانی مخفی اش کنی ، نه اینکه تو قدرتمندی
بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش
از مخفی شدن خوششان می آید ...



آری همینست ....
مادر را می بوسم ....
سر کار می روم ....
خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم تا وجدانم روی
خورده شیشه راه نرود
پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا
آمده ِ رفیقم /بالا می روم
بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
و یادم می رود ...
آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است .....


و زندگی ادامه می دهد مرا
سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
و آن مسافر را تبعید می کند ،
تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد...


همینست که هر روز در خیابان
پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
اما با لبخند با هم دست می دهند ...
دستی که گل یا پوچش
خیلی فرقی نخواهد کرد .....


.

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
مهناز
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهناز
پخش زنده و انلاین بازی پرسپولیس و پدیده

http://nasimfun.blog.ir/post/%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9...9%87
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
مهناز
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهناز
پخش زنده و انلاین بازی سیاه جامگان واستقلال

http://nasimfun.blog.ir/post/%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9...9%84
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
مهناز
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهناز
پخش زنده و انلاین بازی اینترمیلان و آتلانتا

http://nasimfun.blog.ir/post/%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9...8%A7
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چارلز بوکوفسکی و "عامه پسند" اش را دوست دارم،
چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را دوست دارم.
چند سال پیش دلم می خواست و نوشته بودم که :
یکی پیدا شود با هم هر روز یک ماشین را نشان کنیم و تعقیبش
کنیم و ببینیم کجا می رود و چه کار می کند و ادامه اش را
از خودمان دربیاوریم و خیالپردازی کنیم و داستان بنویسیم...!

چند سال پیش دلم می خواست یکی پیدا شود با هم کتاب بخوانیم،
کنار هم که نه حتما، منظورم همزمان است...!
و یکی که با هم فیلم ببینیم، چه با هم و چه یا فقط همزمان...!

و لعنت به من که برای هر کاری حتما هم پا می خواهم،
و لعنت به من که در وابسته ترین ماهِ سال به عشق،
در تیر کذایی به دنیا آمده ام!

بعدها، خیلی خیلی بعدها، یک ایمیل عجیب و غریب از دختری که
نمی شناختم آمد که: بیا برویم ماشین ها را تعقیب کنیم،
پرسیدم شما؟! جواب نداد...

چند سال پیش دلم می خواست از تجریش تا راه آهن را
عکاسی کنیم و بعدتر بزنیم به شهرهای دیگر و چقدر ایده های
دیگر داشتم...!

و لعنت به من که نشسته بودم تا اول دلم برود بعد لذت های
دنیا را تجربه کنم،
و لعنت به من که میدانی چند وقت است کتاب نخوانده ام؟!
"جای خالی سلوچ" را یک سال تمام دست گرفتم و آخرش هم
نفهمیدم هاجر چه شد؟...

لعنت به من که آنقدر نشستم تا اول دلم برود،
که حالا نمی دانم با دلِ رفته ای که صاحبش متواری شده است و با
این موهای سفید و بدون تمبرهندی و بدون هیچ هیجانی برای
هیچ کاری و بدون هیچ ایده ای،
قرار است چه کار کنم!؟

وقتی به جای "زندگی کردن" فقط زنده ایم و فقط به روزمرگی ها
چسبیده ایم و به چیزهایی گیر می دهیم که اصلا در مسیر
زندگی کردنِ ما نیستند،
و می گذاریم حواشی به همه چیز گند بزنند،
قرار است دیگر چه کار کنم؟!
زورکی که نمی شود؛

مردم حوصله ی هم را ندارند،
مردم تنهایی و آرامش ِ خودساخته شان را با آرزوهای ما
عوض نمی کنند!

ببینم لازم است که یادآوری کنم که من از جملاتی نظیر
"خودت معجزه ی خودت هستی و خودت را دوست بدار و در آینه به
خودت لبخند بزن و برای خودت هدیه بخر و با خودت خوش
بگذرون و اینگونه اراجیف..." متنفرم!؟

نه لازم نیست هزار بار گفته ام! و فکر نکنید که نکرده ام ها،
دلم که خوش بود صبح های زود هر هفته تنها با کوله و قمقمه
کوه ها را بالا رفته ام و برای خودم املتِ یکنفره سفارش داده ام و
حالش را برده ام،
دلم که خوش بود شب به شب تمام فیلم های خارجی سینما پردیس
را تک و تنها دیده ام و ساعت 3 صبح توی مسیر برگشت
احساس کرده ام خودم و خودم برای خودمان کاملا کافی ایم؛

یعنی می خواهم بگویم فکر نکنید از این دیوانه بازی ها درنیاورده ام ها...
در آورده ام اما جواب نمی دهد؛
در نهایت جواب نمی دهد!
یک روز به خودتان می آیید می بینید اینکه دارید نقشش را
بازی می کنید شما نیستید،
یک روز به خودتان می آیید و می بینید دلتان می خواهد کسی را
که دوست دارید شریک لحظه های خوبتان کنید و شما هم
شریک لحظه های خوبش،
حالا هر چه که هستند، بشوید! بعد می نشینید به امید کسی که
حداقل ساعت خوابش با شما یکی باشد
برای قدم اول، و بعد به موسیقی هایی بگوید خوب که واقعا خوب
باشند برای قدم دوم، و بعد بلد باشد روی تابلوی شریکی تان
روباه بکشد آنطور که خودتان بلد نیستید،
و حواسش باشد که چیپس هایی که تا شده اند و من صدایشان را
زیر دندان هایم دوست دارم را برایم جدا کند و بفهمد زندگی کردن به
همین سادگی ست!

به خدا زندگی کردن دقیقا به همین سادگی ست؛
زنده بودن اما خیلی سخت است،
زنده بودن سخت و تکراری ست، و "زندگی کردن" است که
این "زنده بودن" های اجباری را شیرین می کند!...

ولی مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم اصرار دارند همان
کارهایی را بکنند که دیگران می کنند،
مردم اصرار دارند یکی را تور کنند برای تور و خُنچه و هلهله و قند و
شاباش و بعد هم بچه هایشان را دوست بدارند و هی صبح شود و
هی شب شود و هی به هم گیر بدهند و باز هی صبح شود و
هی شب شود،

مردم هیچ چیز جالب تری نمی خواهند، مردم عشق نمی خواهند!
و اصرار هم دارند که به من بگویند از روی ابرها بیا پایین و توی دنیای
واقعی زندگی کن تا کامروا باشی!
و آنقدر مرا ناواقعی می خوانند که چیزی نمانده بروم خودم خودم را
به دیوانه خانه ای جایی معرفی کنم بگویم هِی آقا یا خانم
پرستار یا دکتر، بیایید مرا معاینه کنید ببینید من دارم کجا زندگی می کنم!؟؟

همین روزها خودم هم دیگر حوصله ی خودم را نخواهم داشت...
همین که کتاب نمی خوانم که مبادا دلم بخواهد چند خط جالبش را
برایت بخوانم،
همین که از دانلود کردن موسیقی های جدید می ترسم که مبادا
خوب باشند و دلم پر بکشد برای شریک شدنشان با تو،
همین که دیگر به همین دلیل فیلم نمی بینم،
همین که دیگر به همین دلیل عکس نمی بینم،
همین ها یعنی مصداق ِ اصطلاح ِ دل و دماغ نداشتن!
همین ها یعنی دلت هیچ کجا نمی تپد،
نه توی سینه ی خودت و نه توی دست های کسی دیگر ...!

ببینم تو میدانی وقتی دلم نه توی سینه ام می تپد و نه
توی دست های تو، چه احساسی ست!؟؟
آنقدرها هم بد نیست، اما فقط زنده ای...
بی موسیقی، بی کتاب، بی فیلم، بی هیجان، بی سفر،
بی مسیج های شیطنت آمیز،
بی قهوه، بی آواز، بی جنگ و دعوا حتی
(که گاهی شیرین تر می کند آشتی های بعدش را)، بی بوسه،
بی آغوش، بی خیالپردازی، بی سلام، بی آن طرز ِ همیشگیِ
خداحافظی کردنت، بی "روز به خیر" ها،
بی قول و قرار، بی شوقِ خوانده شدن شعرها،
بی شوقِ دیده شدن عکس ها، بی شوقِ انتخاب رنگ ها که
آخرش هم نفهمیدیم زمینِ زیر پای شازده کوچولو را چه رنگی کنیم،
بی چیپس های تا شده،
بی "خوب بخوابی" ها، بی "عزیزم" صدا زدنِ کسی،
بی حرص خوردن از ترافیک هایی که دیرتر می رساند ام به تو،
بی تعجب از زود گذشتن زمان وقتی هستی،
بی کشفِ دوباره ی اختراعی به نام آسانسور،
بی کشفِ طراوتِ آویشن و لیموی تازه، بی دلتنگی،
بی حساسیت ها و حسادت هایمان حتی، بی همه چیز!...

وقتی دلت هیچ کجا نمی تپد و نه خودت معجزه ی خودت هستی و نه
"تو"یی معجزه ات می شود،
وقتی از دکمه ی save می ترسی،
وقتی تمام عکس ها را پاک می کنی،
وقتی تمام شماره ها را پاک می کنی،
وقتی تمام مسیج ها را پاک می کنی، آنقدرها هم بد نیست...

چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را می دانی چرا دوست دارم؟
می گوید: شاعر به همان اندازه که ماشین تحریرش را لازم دارد،
غم اش را هم لازم دارد!...
من اگر نمی گذاشتی حواشی همه چیز را به گند بکشند،
از بی غمی ها هم بلد بودم بنویسم،
اما این پیرمرد لابد می دانسته که در غم نوشته ها زیباترند ...!


.

4 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


دستم را بر میدارم از روی تمام ماشه هایی که

با سر ِ من / سازگاری ندارند

آنقدر بزرگ شده ام که / تو روی آیینه بایستم

و هر چه از دهنم در می آید را / ... بی خیال شوم ....

و به همسایه هایی فکر کنم که از صدای آژیر آمبولانسی که در راه است

هر چه از دهنشان در می آید را به جنازه من /شلیک میکنند ...



هوای این روز های من آنقدر گرم است که دلم میخواهد

زنگ تمام دفترچه تلفنم را بزنم و در بروم

تا وقتی به جای خالی من فحش میدهند دلم / خنک شود....


میخواهم تا میتوانم

ده سالگی کنم برای بستن کروات خاطرات پدربزرگ خاک خورده ام

روی پاهایم بایستم و آنقدر بزرگ شده باشم

که چایم را تلخ بخورم

و قند هایش را به اسب های شهر بازی تعارف کنم ..


برای من که با گلدان های خالی و گلوله های پر زندگی میکند

نیم سایه های روی خصوصی ترین اتاق هم ارزشی ندارد

وقتی که میداند همیشه سایه ای زیر نیم سایه هاست.

تو از حال وهوای پنی سیلیین های کودکی خوب درک کرده ای

پانسمان از پس زخم زبان بر نمی آید

وقتی ایمان دارم تنهایی من تهوع آور است

بهتر است لباسم رسمی ام را بپوشم

و برای تمام مدعوین به انداره کافی / هوای آزاد / به جای بگذارم

و وصیت نامه ام را به خورد بچه موش های محترم دهم

که در تصمیم گیری های گروهی ، هیچ وقت مرا تنها نگذاشته اند .

و به جای بازیگر مورد علاقه ام

در آینه خیره شوم

و با صدای او بگویم

راستی آقای مقتول

شلیکتان / دارد سرد میشود ....



دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian


بی خود و بی جهت که ساده باشی
آدمها تن و روحت را پل میکنند و از رویت بی خردانه رد میشوند . . .

به هزار و یک ترفند تو را به بازی میگیرند و تو
همچون کودکان کنار رفته ی بازی
به همه ی کلک هایشان تن در میدهی . . .

آنها وقت و بی وقت به غرور در دست گرفته ات حمله میکنند و همه ی باورهایت را زیر پاهایشان له میکنند
و جواب کارهایشان فقط میشود :
حواسم نبودها . . .
ببخشیدهای از صدها
حرف بزرگ بدترها . . .

ساده که میمانی
مردم میشوند گرگهای در لباس میش ،
بی درنگ به وجودت حمله میکنند و
همه ات را یکجا میدرند ،
انگار نه که با هم سر یک سفره می نشستید و در یک بشقاب غذا میخوردید.

همیشه باید پیششان بی برو برگرد در همه ی مواقع سختی و گرفتاری بمانی و مثل کوه پشتشان بایستی ،
و دریغ از نبودن های خودشان ،
کم مهری هایشان . . .

وای بر روزی که حال دلت کوک نباشد ،
نبض دلت یکسان کار نکند و
روزگارت بر وقف مراد نباشد ،
هیچکدام یادشان نمی آید که تو هستی و همیشه بودی ،
بین اینها ، ساده که میمانی ،
مثال درخت سنوبری را داری که باید همیشه استوار باقی بمانی و زیر سایه ات خستگیشان را در کنند و
اگر طوفانی بیاید و برگ و شاخه هایت را وحشیانه بشکند ،
خودت باید خم شوی
شاخه ها را گوشه ای انبار کنی و خودت را التیام بدهی برای بهاری دیگر . . .

در این حال مبادا گزندی
به آنهایی بخورد که
سایه ات خوشحالشان کرده . . . !


4 دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
مهناز
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهناز
پخش زنده و انلاین بازی الهلال عربستان و اوراوا ردز

http://nasimfun.blog.ir/post/%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9...8%B2
دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
TAK BANOO=TKD
شبکه اجتماعی ایرانیان
TAK BANOO=TKD
کی میگه تکواندوکارا خشنن؟
ماها فقط با میت و هوگو بازی میکنیم
خشن اونیه که با دل و احساس کسی بازی کنه
حرمت اسم تکواندو رو نگه دار پس
6 دیدگاه |
و 11 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
مهناز
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهناز
ویرایش پخش زنده بازی رئال مادرید و اتلتیکو مادرید 96/8/27 + نتیجه

http://nasimfun.blog.ir/post/%D9%BE%D8%AE%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9...8%AF
دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ