یافتن پست: #ترس

ali
شبکه اجتماعی ایرانیان
ali
ec835b6250f8d7026dbf3cfc4c99f07f.jpg
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست

گنجست غم عشق ولی پنهانیست

ویران کردم بدست خود خانه‌ی دل

چون دانستم که گنج در ویرانیست
12 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
پــویان
شبکه اجتماعی ایرانیان
پــویان
اعتقادی به یواشکی دوست داشتن ندارم
دوستت دارم
تو را باید دوست داشت
علنی، بین انزار عمومی
تا همه تو را در کنار من بشناسند
جان دلم
دوست داشتنم صدای بلندی دارد
میدانی چیست؟
دوست داشتنت در خفا
به من نمیچسبد
فکر کن کسی را دوست داشته باشی
اما جرات نکنی بغلش مچاله شوی
بترسی از بوسیدنش
حسرت زل زدن در چشم هایش
بماند بر دلت
اصلا نمیشود
هر طور حساب میکنم
جور درنمیاد دوست داشتن یواشکی ات
من تو را به اندازه همه آنهایی که
یواشکی کسی را میخواهند
علنی دوستت دارم
3 دیدگاه |
و 3 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
تارا ایرانی
شبکه اجتماعی ایرانیان
تارا ایرانی

اضطراب در یادگیری زبان خارجی

ترس یک هدف دارد این که ما را محدود کند. حتی زمانی که سعی می کنیم به موضوع یادگیری زبان خارجی به عنوان یک موضوع بسیار جذاب نگاه کنیم، ترس نابه جا باعث می شود تا اضطرابی در مورد یادگیری زبان خارجی ایجاد شود که به شدت کار شما را دشوار و سخت خواهد کرد .


غلبه بر اضطراب یادگیری زبان خارجی و ترجمه باعث عشق به یادگیری خواهد شد .

گرچه اهمیت یادگیری زبان خارجی را می دانیم، ولی ترس همواره کار خود را انجام می دهد و باعث می شود تا یک احساس ناراحت کننده در شما به وجود آید به خصوص زمانی که شروع به یادگیری زبان می کنید. لازم نیست اضطراب خود را پنهان کنید، فقط کافی است به خودتان کمک کنید تا این اظطراب نا به جا برداشته شود. در ادامه راه حل هایی برای برداشتن اظطراب آورده می شود .


چند نکته فوق العاده برای غلبه بر اضطراب ناشی از یادگیری زبان خارج ی

به دنبال یک رویکرد جدید برای یادگیری زبان خارجی یا ترجمه باشید :
اگر از اضطراب همواره رنج می بردید به دنبال یک رویکرد جدید برای یادگیری باشید. اضطراب ناشی از یادگیری زبان خارجی می تواند ناشی از این باشد که سبک یادگیری شما با موضوع یادگیری مطابقت نداشته باشد. ممکن است لازم باشد آن را تغییر دهید! یادگیری با یک سبک مناسب منجر به موفقیت بیشتری در یادگیری زبان و حتی ترجمه خواهد شد که به نوبه خود منجر به اعتماد به نفس بالاتری می شود. اعتماد به نفس، دشمن هر نوع اضطراب است. به عنوان مثال، هنگامی که با زبان مادری تان صحبت می کنید اگر اعتماد به نفس نداشته باشید، از مهارت های زبان تان حتی زبان مادری تان به خوبی نمی توانید استفاده کنید. اگر هم اکنون به فکر یک سبک یادگیری جدید افتادید ادامه مطالب را دنبال کنید .

در زندگی واقعی غوطه ور شوید :
این یک روش سنتی و درست است در این روش زمان زیادی را چه برای کار، وچه برای تفریح و حتی برای مطالعه در کشور یا محلی که زبان هدف شما است بگذرانید. همانطور که می دانید برای اینکه یک شناگر ماهر شوید بایستی در محیط آن که همان استخر است قرار بگیرید. این روش قطعا به ایجاد اعتماد به نفس در شما کمک خواهد کرد .

از نرم افزارهای یادگیری زبان و ترجمه استفاده کنید :

لینک ادامه مطلب ......

https://iraniantranslate.com/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-5-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%8C/

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بیوگرافی من :
مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته ...


به خود خیره می شوم
دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق
کرده باشد ....
این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم
نسبت دهد ..


به خودی ِ خود خیره می شوم :
روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد ،
شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است ،
مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد ،
یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را
امتحان می کند ...


تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد ..


آدم ها می آیند و می روند ...
در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود ..


من در منیتم به بن بست می خورد ...
به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند
تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد
تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...
گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند
که مرا بی جان فرض کرده است ،


فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...
و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد
آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا
سر گیجه از تفکر نجاتم دهد ،
مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از
ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید ..



همین است .....
تکرار می شوم ...
در نقش های متضاد ..
روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که
از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است
روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام
اعتراف می کنم تا ببینم چه حسی دارد ،
روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این
حوالی می کنم ،
روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن
را تجربه کنم ...



جنون گرفته ام ، و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند
و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...
به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود
به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به
فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......


سکوت می کنم ....
می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان
نسبت به آنچه هستم بروند
می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
و خیره نگاهشان می کنم ....
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی
آنها از جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به
نظر می آید ...
چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت ،
یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
وقتی این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...


دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است .
اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
و تو باید خودت را در کار غرق کنی
تا در خودت غرق نشوی ....
تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......
اما تو میتوانی مخفی اش کنی ، نه اینکه تو قدرتمندی
بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش
از مخفی شدن خوششان می آید ...



آری همینست ....
مادر را می بوسم ....
سر کار می روم ....
خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم تا وجدانم روی
خورده شیشه راه نرود
پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا
آمده ِ رفیقم /بالا می روم
بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
و یادم می رود ...
آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است .....


و زندگی ادامه می دهد مرا
سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
و آن مسافر را تبعید می کند ،
تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد...


همینست که هر روز در خیابان
پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
اما با لبخند با هم دست می دهند ...
دستی که گل یا پوچش
خیلی فرقی نخواهد کرد .....


.

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چارلز بوکوفسکی و "عامه پسند" اش را دوست دارم،
چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را دوست دارم.
چند سال پیش دلم می خواست و نوشته بودم که :
یکی پیدا شود با هم هر روز یک ماشین را نشان کنیم و تعقیبش
کنیم و ببینیم کجا می رود و چه کار می کند و ادامه اش را
از خودمان دربیاوریم و خیالپردازی کنیم و داستان بنویسیم...!

چند سال پیش دلم می خواست یکی پیدا شود با هم کتاب بخوانیم،
کنار هم که نه حتما، منظورم همزمان است...!
و یکی که با هم فیلم ببینیم، چه با هم و چه یا فقط همزمان...!

و لعنت به من که برای هر کاری حتما هم پا می خواهم،
و لعنت به من که در وابسته ترین ماهِ سال به عشق،
در تیر کذایی به دنیا آمده ام!

بعدها، خیلی خیلی بعدها، یک ایمیل عجیب و غریب از دختری که
نمی شناختم آمد که: بیا برویم ماشین ها را تعقیب کنیم،
پرسیدم شما؟! جواب نداد...

چند سال پیش دلم می خواست از تجریش تا راه آهن را
عکاسی کنیم و بعدتر بزنیم به شهرهای دیگر و چقدر ایده های
دیگر داشتم...!

و لعنت به من که نشسته بودم تا اول دلم برود بعد لذت های
دنیا را تجربه کنم،
و لعنت به من که میدانی چند وقت است کتاب نخوانده ام؟!
"جای خالی سلوچ" را یک سال تمام دست گرفتم و آخرش هم
نفهمیدم هاجر چه شد؟...

لعنت به من که آنقدر نشستم تا اول دلم برود،
که حالا نمی دانم با دلِ رفته ای که صاحبش متواری شده است و با
این موهای سفید و بدون تمبرهندی و بدون هیچ هیجانی برای
هیچ کاری و بدون هیچ ایده ای،
قرار است چه کار کنم!؟

وقتی به جای "زندگی کردن" فقط زنده ایم و فقط به روزمرگی ها
چسبیده ایم و به چیزهایی گیر می دهیم که اصلا در مسیر
زندگی کردنِ ما نیستند،
و می گذاریم حواشی به همه چیز گند بزنند،
قرار است دیگر چه کار کنم؟!
زورکی که نمی شود؛

مردم حوصله ی هم را ندارند،
مردم تنهایی و آرامش ِ خودساخته شان را با آرزوهای ما
عوض نمی کنند!

ببینم لازم است که یادآوری کنم که من از جملاتی نظیر
"خودت معجزه ی خودت هستی و خودت را دوست بدار و در آینه به
خودت لبخند بزن و برای خودت هدیه بخر و با خودت خوش
بگذرون و اینگونه اراجیف..." متنفرم!؟

نه لازم نیست هزار بار گفته ام! و فکر نکنید که نکرده ام ها،
دلم که خوش بود صبح های زود هر هفته تنها با کوله و قمقمه
کوه ها را بالا رفته ام و برای خودم املتِ یکنفره سفارش داده ام و
حالش را برده ام،
دلم که خوش بود شب به شب تمام فیلم های خارجی سینما پردیس
را تک و تنها دیده ام و ساعت 3 صبح توی مسیر برگشت
احساس کرده ام خودم و خودم برای خودمان کاملا کافی ایم؛

یعنی می خواهم بگویم فکر نکنید از این دیوانه بازی ها درنیاورده ام ها...
در آورده ام اما جواب نمی دهد؛
در نهایت جواب نمی دهد!
یک روز به خودتان می آیید می بینید اینکه دارید نقشش را
بازی می کنید شما نیستید،
یک روز به خودتان می آیید و می بینید دلتان می خواهد کسی را
که دوست دارید شریک لحظه های خوبتان کنید و شما هم
شریک لحظه های خوبش،
حالا هر چه که هستند، بشوید! بعد می نشینید به امید کسی که
حداقل ساعت خوابش با شما یکی باشد
برای قدم اول، و بعد به موسیقی هایی بگوید خوب که واقعا خوب
باشند برای قدم دوم، و بعد بلد باشد روی تابلوی شریکی تان
روباه بکشد آنطور که خودتان بلد نیستید،
و حواسش باشد که چیپس هایی که تا شده اند و من صدایشان را
زیر دندان هایم دوست دارم را برایم جدا کند و بفهمد زندگی کردن به
همین سادگی ست!

به خدا زندگی کردن دقیقا به همین سادگی ست؛
زنده بودن اما خیلی سخت است،
زنده بودن سخت و تکراری ست، و "زندگی کردن" است که
این "زنده بودن" های اجباری را شیرین می کند!...

ولی مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم اصرار دارند همان
کارهایی را بکنند که دیگران می کنند،
مردم اصرار دارند یکی را تور کنند برای تور و خُنچه و هلهله و قند و
شاباش و بعد هم بچه هایشان را دوست بدارند و هی صبح شود و
هی شب شود و هی به هم گیر بدهند و باز هی صبح شود و
هی شب شود،

مردم هیچ چیز جالب تری نمی خواهند، مردم عشق نمی خواهند!
و اصرار هم دارند که به من بگویند از روی ابرها بیا پایین و توی دنیای
واقعی زندگی کن تا کامروا باشی!
و آنقدر مرا ناواقعی می خوانند که چیزی نمانده بروم خودم خودم را
به دیوانه خانه ای جایی معرفی کنم بگویم هِی آقا یا خانم
پرستار یا دکتر، بیایید مرا معاینه کنید ببینید من دارم کجا زندگی می کنم!؟؟

همین روزها خودم هم دیگر حوصله ی خودم را نخواهم داشت...
همین که کتاب نمی خوانم که مبادا دلم بخواهد چند خط جالبش را
برایت بخوانم،
همین که از دانلود کردن موسیقی های جدید می ترسم که مبادا
خوب باشند و دلم پر بکشد برای شریک شدنشان با تو،
همین که دیگر به همین دلیل فیلم نمی بینم،
همین که دیگر به همین دلیل عکس نمی بینم،
همین ها یعنی مصداق ِ اصطلاح ِ دل و دماغ نداشتن!
همین ها یعنی دلت هیچ کجا نمی تپد،
نه توی سینه ی خودت و نه توی دست های کسی دیگر ...!

ببینم تو میدانی وقتی دلم نه توی سینه ام می تپد و نه
توی دست های تو، چه احساسی ست!؟؟
آنقدرها هم بد نیست، اما فقط زنده ای...
بی موسیقی، بی کتاب، بی فیلم، بی هیجان، بی سفر،
بی مسیج های شیطنت آمیز،
بی قهوه، بی آواز، بی جنگ و دعوا حتی
(که گاهی شیرین تر می کند آشتی های بعدش را)، بی بوسه،
بی آغوش، بی خیالپردازی، بی سلام، بی آن طرز ِ همیشگیِ
خداحافظی کردنت، بی "روز به خیر" ها،
بی قول و قرار، بی شوقِ خوانده شدن شعرها،
بی شوقِ دیده شدن عکس ها، بی شوقِ انتخاب رنگ ها که
آخرش هم نفهمیدیم زمینِ زیر پای شازده کوچولو را چه رنگی کنیم،
بی چیپس های تا شده،
بی "خوب بخوابی" ها، بی "عزیزم" صدا زدنِ کسی،
بی حرص خوردن از ترافیک هایی که دیرتر می رساند ام به تو،
بی تعجب از زود گذشتن زمان وقتی هستی،
بی کشفِ دوباره ی اختراعی به نام آسانسور،
بی کشفِ طراوتِ آویشن و لیموی تازه، بی دلتنگی،
بی حساسیت ها و حسادت هایمان حتی، بی همه چیز!...

وقتی دلت هیچ کجا نمی تپد و نه خودت معجزه ی خودت هستی و نه
"تو"یی معجزه ات می شود،
وقتی از دکمه ی save می ترسی،
وقتی تمام عکس ها را پاک می کنی،
وقتی تمام شماره ها را پاک می کنی،
وقتی تمام مسیج ها را پاک می کنی، آنقدرها هم بد نیست...

چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را می دانی چرا دوست دارم؟
می گوید: شاعر به همان اندازه که ماشین تحریرش را لازم دارد،
غم اش را هم لازم دارد!...
من اگر نمی گذاشتی حواشی همه چیز را به گند بکشند،
از بی غمی ها هم بلد بودم بنویسم،
اما این پیرمرد لابد می دانسته که در غم نوشته ها زیباترند ...!


.

4 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian


يه چيزايی تو زندگيمون اسانس دارن.
يعنی چون خود واقعیشون در دسترس ما قرار نمیگيرن ، مجبور میشيم از اسانسشون استفاده كنيم.
مث آب پرتقال هايی كه در سوپرماركت ها فروخته میشن و نيمی آب و باقی اسانسن ،
اما ما گاهی چون هوس میكنيم و چون فصل پرتقال هم نيست ،
به اسانسشون رضايت میديم !

اما يادمون باشه :
يه چيزايی رو اگر واقعیشو پيدا نكرديد ، لطفا به اسانسش رضايت نديد.
عشق اگر واقعيش نصيبتون نشد ، اسانسش خطرناكه.
رفاقت اگر واقعیش نصيبتون نشد ، اسانسش مضره.
يه چيزايی كميابه و واسه همين خيلی گرونه.
بنابراين خيلی زود فيک و اسانسش بيرون مياد.

اما يادمون نره
هيچ ارزونی بی حكمت نيست
حتی اگه بهتون گفتن اين پالپ داره و حاوی تكه های ميوه ، قبول نكنيد
عشقی كه ارزون بدست مياد ، عشق نيست ، اسانس عشقه
لطفا استفاده نكنيد و اینکه ارزون هم از دست میره . . . !


4 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين

کلاس دوم دبستان
شیفت بعدازظهر بودم،
باران تندی می‌بارید،
آن روز صبح
یک چتر هفت رنگ دسته صورتی
خریده بودم،
وقتی به مدرسه رفتم
دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم
زیر باران بازی کنم
اما …
زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که
کلاس درس
واجب‌تر از بازی
زیر باران است.
یادم نیست آن روز
آموزگارم چه درسی به من آموخت،
اما دلم
هنوز
زیر همان باران
توی حیاط مدرسه مانده
بعد از آن روز
شاید هزار بار دیگر
باران باریده باشد
و من
صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،
اما …
آن حال خوب هشت سالگی
هرگز
تکرار نخواهد شد… !
این اولین
بدهکاری من
به دلم بود که
در خاطرم مانده
بعد از آن
هر روز به اندازه‌ی
تک تک ساعت‌های عمرم
به دلم بدهکار ماندم،

به بهانه‌ی عقل و منطق
از هزار و یک لذت
چشم پوشیدم،
از ترس آنکه مبادا
آنچه دلم می خواهد پشیمانی به بار آورد
خیلی وقت‌ها
سکوت اختیار کردم،
اما حالا
بعضی شب‌ها
فکر می‌کنم
اگر قرار بر این شود
که من
آمدن صبح فردا را نبینم؛
چقدر پشیمانم
از انجام ندادن
کارهایی که به بهانه‌ی منطق
حماقت نامیدمشان …!
حالا می دانم
هر حال خوبی
سن مخصوص به
خودش را دارد …


دیدگاه |
و 12 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian


سلام معبود بی همتایم ...

صبحی دگر رسید و من به شکرانه ی رسیدنش
هزار شکر میگویمت
پروردگارم امروزم را به دستان پر مهرت میسپارم
الهی دلهای دنیایی ما را آرام کن به عشق آسمانی ات و یاری ام کن تا دریابم که سراسر این هستی بیکران گذرگاهیست که باید از آن عبور کنم...
رها و آزاد
بگذرم و هرچه هست را به تو بسپارم
رنج هایم
نگرانی هایم
ترس هایم
تو کنارم باش که داشتنت مرا بس است...
مرا از جستجوی پاداشهای بیرونی در امان دار

دوست خوب من‌ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭک ﺷﺪﻥ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ ﺍﺳﺖ.
ﺍﯾﻦ که ﮔﺎهی ، ﻫﻤﺪمی ، ﻫﻤﺮﺍهی ﺑﺎﺷﺪ که ﺗﻮ ﺭﺍ بفهمد و ﺑﺪﺍﻧﺪ که ﺗﻮ همیشه ﻫﻤﺎﻥ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺻﺒﻮﺭی
که ﮔﺎهی بی ﺣﻮصله میشوﺩ ،
ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺭﺍﻩ می ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ همه ﺭﺍ به ﻫﻢ میرﯾﺰﺩ
ﺍین که کسی ﺑﺎﺷﺪ که بفهمد بی ﺣﻮصلگی ﻫﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﺩلتنگیست ،
ﺍﺯ ﺳﺮ خستگی و به ﺟﺎی ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ
ﺍﺧﻢ ﮐﺮﺩﻥ ، ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ به ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﺭﺍﻣﺖ ﮐﻨﺪ...

ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ کسی ﺑﺎﺷﺪ که ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺑﺎ همه ی ﺑﺪی ﻫﺎ ﻭ بی ﺣﻮصلگی هاﯾﺖ...
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩی ﻫﺎ ﻭ ﻏﺮ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﯾﺖ
ﻭ ﯾﺎﺩﺵ ﻧﺮﻭﺩ که ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ همیشگی هستی
که ﻓﻘﻂ کمی ﺩﻟﺘﻨﮓ شده ای... !

شــاد بـــاش و دلــــی را شــــاد کــن


1 دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♪♫♥بانوی درخشان آریایی♥♪♫
شبکه اجتماعی ایرانیان
♪♫♥بانوی درخشان آریایی♥♪♫
متن آهنگ مهراب بنام اول من : بهترین اهنگ دنیااا
.
آقای مهراب خانم ریحانه
بعد ۶ سال روبروی همدیگه قرار گرفتین
ولی قرار نیست بهم برسین
یه قرص برنج روی میزه
از این اتاق فقط یک نفر حق بیرون اومدن داره
یک دقیقه وقت دارین …
زودتر تصمیمتون رو بگیرین …
اگه یه روز یه قرص برنج باشه میونمون من اول میخورم
اگه یه تیغ به ما دو تا بدن بگن ببرید من اول میبرم
اگه یه اسلحه بزارن روی میز بگن فقط یکی من خودمو میزنم
اگه بالای یه ارتفاع باشیم من و تو، من اول میپرم
اگه بگن یکی باید بره از این شهر من اول میرما
اگه یه روز کنج بیمارستان مریض بشی من قلبم و میدما
اگه توی اتاق دوتایی باشیم بگن هوا کمه نفس نمیکشما
اگه خدا عمرا رو تقسیم بکنه تو جوون بمون من پیر میشما
اگه یه جا دعوا بشه سرت واینسا برو من کتکت میخورم
اگه توی صحرا یه لیوان آب باشه میون منو تو، من آب نمیخورم
اگه توی دریا طوفان به پا شه سنگین شه قایق من اول میپرم
اگه یه وقت حتی سر درد بگیری من سرمو به دیوار میزنم
اگه یه جایی دوتایی باشیم آتیش بگیره، بزار من بسوزم
اگه زیر آوار بمونیم ولم بکن برو ، بزار من بپوسم
اگه بگن یکی باید بمیره، بین شما دوتا، بزار من بمیرم
اگه به ما گفتن این طناب داره تو بش نگاه نکن
بزار من بگیرم …
2 دیدگاه |
و 15 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
ali
شبکه اجتماعی ایرانیان
ali
3photo_graphy_20171013_1646633975522550618.jpg

:بقل:بقل:بقل
114 دیدگاه |
و 15 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ