یافتن پست: #جمعیت

Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha
کاش
امروز سر یکی از چهار راه ها،
یکی از این فالگیر ها
جلویت را میگرفت و میگفت:

به به
چه چشمهایی
چه خانم زیبایی
ماشاالله، بترکد چشم حسود!
بیا...
بیا بگذار فالت را بگیرم!

بعد تو هم بگویی باشد؛
به شرطی که حرفهای قشنگ بزنی برایم!

پیر زن فالگیر با محبت میگوید:
با من!
نگران نباش!
کف دستت را ندیده شروع کند که وای
اینجا را ببین:
چقدر مهربان است!
چقدر دوستت دارد!
اصلا...
برایت میمیرد!
آخ خانم جان اذیتش نکن
کمی مهربان باش!

ابروهایت را هفتی، هشتی کن و بگو:
جلل الخالق!
چه کسی را؟!!

پیر زن با مهربانی میگوید:
ای مادر جان...
این روزها مرد زندگی کم پیدا میشود
مردی که تو را نفس بکشد!
پس هوایش را داشته باش

باز میخندی.
پیر زن میگوید:
اگر هست مراقب عشقت باش،
و اگر نیست زود میرسد!

با لبخند مهربان همیشگی ات خداحافظی میکنی و میپرسی:
خب حالا این عشق خیالی چقدر برایم آب خورد؟!
فالگیر میگوید:
هیچی؛ فدای چشمهای عسلی ات مادر!
سپید بخت شوی!
به سلامت...

کاش با تعجب و لبخند از چهارراه که رد شدی...
پیر زن دنبال من بگردد در شلوغی جمعیت، بیاید و بگوید پسرم خوب بود؟!
کاری کردم یک دل نه، صد دل عاشقت شود!

و من با نگرانی بگویم: عالی بودی مادر،
عالی!
و به این فکر کنم که چرا به جای یک چرخ، چهار چرخ ماشینت را پنجر کرده ام!

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
مهدی
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهدی

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود ، که آخر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود
بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد

محمد سیمایی

دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
TAK BANOO=TKD
شبکه اجتماعی ایرانیان
TAK BANOO=TKD
حیرت و تعجب گردشگران چینی
در حاشیه مراسم شهید حججی
این همه جمعیت برای بدرقه پیکر یک سرباز بی نظیر است.
شیعیان با آنچه که درمورد آن ها می گویند متفاوت اند.ترغیب شدم درمورد اسلام بیشتر بدانم..
2 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

چرا همه‌پرسی استقلال غیرقانونی است؟

بارزانی از سال ۲۰۰۵ ریاست اقلیم کردستان را برعهده دارد و بیش از دو سال است که مدت قانونی ریاست او به پایان رسیده و باید در یک انتخابات آزاد فرد دیگری جایگزین او می‌شد اما درحالی که پارلمان اقلیم کردستان به دلیل اختلافات داخلی قریب به دو سال تعطیل بوده، با رأی کمیسیون قضایی وزارت دادگستریِ دولت خودش، مجدداً به کرسی ریاست این اقلیم تکیه زده است.

گرچه ریاست او بر اقلیم کردستان با شائبه‌ی غیرقانونی بودن همراه بوده و مخالفان بسیاری هم بین احزاب رقیب داشت، اما با حمایت حزب «اتحادیه‌ی میهنی کردستان» -خاندان طالبانی‌ها، قدرت دوم اقلیم کردستان- بار دیگر به قدرت رسید و حالا قصد دارد همه‌پرسی‌ای برگزار کند که به دلیل عدم رضایت دولت مرکزی عراق، نقض آشکار قانون اساسی این کشور است.

گذشته از اینکه برگزاری یک همه‌پرسی قانونی، نیازمند وجود پارلمان و حکومتی قانونی است که قوانین مربوطه، شیوه‌ی اجرا و نظارت بر انجام آن را به بر عهده بگیرند، تنها توجیه بارزانی برای برگزاری همه‌پرسی این است که «مردم ما می‌گویند که می‌خواهیم استقلال یابیم».

اما بارزانی درباره‌ی مغایرت برگزاری همه‌پرسی با قانون اساسی نیز استدلال می‌کند که ابتدا دولت مرکزی بوده که با نادیده گرفتن اصل ۱۴۰ قانون اساسی عراق (حل مسئله‌ی مناطق مورد اختلاف بین منطقه کردستان عراق و دولت مرکزی) قانون را نقض کرده و حالا دیگر چیزی برای پایبندی وجود ندارد. این در حالی است که نیروهای پیشمرگه سه سال قبل وارد کرکوک شدند؛ این شهر از مهمترین مناطق مورد مناقشه است که بخش زیادی از جمعیت آن را اقوام غیرکرد تشکیل می‌دهند و بارزانی آن را به عنوان «سمبل همزیستی اقوام» می‌خواهد. بارزانی همان زمان گفت ماجرای حل مسائل مورد اختلاف -از نظر حکومت اقلیم- تمام‌شده است.

او معتقد است «همه‌پرسی آخر دنیا نیست و مذاکرات جدی پس از همه‌پرسی آغاز خواهد شد، آنها به ما می‌گویند همه‌پرسی را برگزار نکنید و وارد گفت‌وگو شوید، سؤال این است که در مورد چه‌چیزی گفت‌وگو کنیم؟».

این درحالی است که اقلیم کردستان عراق از سال ۱۹۹۱ با قیام علیه رژیم صدام بصورت خودمختار اداره می‌شود و پس از سرنگونی صدام در سال ۲۰۰۳ نیز با مداخله‌ی آمریکا و توافق حکومت مرکزی این اقلیم مستقل باقی ماند و سالیانه ۱۷ درصد کل بودجه عراق را به خود اختصاص می‌دهد. در کنار این حکومت اقلیم کردستان کنترل استخراج و فروش منابع نفتی شمال عراق را هم در اختیار دارد.

در چنین وضعی با داشتن کنترل سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی اقلیم، دریافت بودجه، کنترل منابع نفتی، آزادی حزبی، داشتن نماینده در پارلمان مرکزی و تعیین‌کنندگی در معادلات سیاسی عراق و منطقه، برگزاری این همه‌پرسی را از هر زاویه که بررسی کنیم، به نظر می‌رسد بیش از آنکه احقاق حقوق یک «ملت» باشد، در بهترین حالت فریب افکار عمومی است.

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
tablighatirani
شبکه اجتماعی ایرانیان
tablighatirani

تور پرتغال

تور پرتغال

در جنوب غربی قاره اروپا قرار گرفته، غربي ترين كشور اين قاره مي باشد. از شمال و شرق با اسپانیا دارای مرز مشترک به طول 1214 کیلومتر می باشد.در مقایسه با مساحت کشورمان، پرتغال تقریبا یک هفدهم مساحت ایران را دارا می باشد. آب و هوای پرتغال به دلیل نزدیکی اش به اقیانوس اطلس، مرطوب و نسبتا معتدل است. میانگین درجه حرارت سالیانه کشور حدود 16 درجه سانتیگراد می باشد. برف و یخبندان زمستانی در لیسبون وجود ندارد. زبان رسمی این کشور پرتغالی می باشد. در جهان معاصر حدود 250 میلیون نفر در کشورهای مختلف به این زبان تکلم می کنند. اینکه جمعیت 5/10 میلیونی پرتغال توانسته است زبان خود را به بعض کشورهای دیگر صادر کند و هم اکنون چنین جمعیت عظیمی به این زبان تکلم می کنند، پیوسته مورد مباهات مردم پرتغال است.

تعداد مسلمانان پرتغال 50 هزار نفر می باشد که حدود چهار دهم درصد جمعیت این کشور را تشکیل می دهد. اکثر مسلمانان پرتغال مهاجرینی هستند که از مستعمرات سابق پرتغال همچون هند، موزامبیک، گینه بیسائو و آنگولا به این کشور آمده اند و بسیاری از آنها هندی تبار هستند.. گفته می شود در سال 1386 شمسی هنرمندان ایرانی، محراب، سردرب، گنبدها و مناره مسجد جامع لیسبون را کاشی نمودند. این هنر ایرانی اسلامی در طول سالهای متمادی نام کشورمان را در پرتغال جاودان خواهد ساخت.

پرتغال یک کشور کوچک است که در روبروی ساحل اقیانوس اطلس در شبه جزیره ایبری قرار دارد. به دلیل خط ساحلی زیبا و میراث تاریخی خود، یکی از کشورها با بیشترین بازدیدکننده در اروپا است. نسبت به همسایه خود اسپانیا، در یک زمان یکسان اندازه کوچکتر پرتغال گشتن و دیدن مکان‌های بیشتری را آسان کرده است. آب و هوای معتدل آن را تبدیل به یک مقصد تعطیلات در تمام طول سال کرده است، که در آن مسافران می‌توانند خرابه‌های روم و مور را در میان جاذبه‌های توریستی دیگر در پرتغال ببینید.

صومعه آلکوباکا

صومعه آلکوباکا

صومعه آلکوباکا (Alcobaca Monastery) یک صومعه کاتولیک رومی واقع شده در شهر آلکوباکا در مرکز پرتغال است. آن توسط اولین پادشاه پرتغالی، افونسو هنریکس در سال ۱۱۵۳ تاسیس شد و ارتباط نزدیک با پادشاهان پرتغال در طول تاریخ خود را حفظ کرد. کلیسا و صومعه اولین ساختمان گوتیک در پرتغال بودند و همراه با صومعه سانتا کروز در کوئیمبرا، یکی از مهمترین صومعه‌های قرون وسطی در پرتغال است.

http://sam-travel.com/index.php/tour/foreign-tour/porteghl-tour
دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
ali
شبکه اجتماعی ایرانیان
ali
photo_2017-09-16_04-13-18.jpg
هواکاچینا روستایی اطراف یک برکه در وسط کویر واقع در کشور پرو با 115نفر جمعیت ...
دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

داستان کوتاه داستان کوتاه: ما آدم نمی‌شیم..! «عزیز نسین/احمد شاملو»
داستان کوتاه: ما آدم نمی‌شیم..! «عزیز نسین/احمد شاملو»

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شیم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:

«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»

من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:

– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!

پیرمرد مسافر که همان جور از زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:

– ما آدم نمی‌شیم.

مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.

خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم، داد زدم:

– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم… اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده… مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:

– نخیر ما آدم نمی‌شیم… انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…

هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:

– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»

گفتم:

– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…

پیرمرد تبسمی کرد و گفت:

– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟

صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…

زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، کنار تخت نشست. اولین حرفی که زد:

– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…

من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد، گفت:

– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟

و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:

– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.

هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک که با شرح و بسط تمام تعریف کرد. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!

– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!

گفتم:

– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…

گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.

گفتم: کاملا صحیحه.

تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:

– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…

گفتم: بعله!

این بابای منتقد، نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.

غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.

– به چه کاری مشغولی؟

– می‌خواهم داستانی بنویسم…

– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟

– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…

– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوصی دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده، بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:

– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:

– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنین چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیست. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده، ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.

او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:

– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…

هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:

خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:

– چه‌طوری؟

گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.

روی تخت نشست و گفت:

– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…

برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.

از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟

– گفتم نه…

– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

گاهی به تاریخچه جزیره استراتژیک.
"گوام"چطور تحت حاکمیت امریکا درآمد؟
این روزها نام "گوام" زیاد در رسانه ها برده می‌شود؛ کره شمالی در اوج تنش با امریکا اعلام کرده این جزیره را هدف 4 موشک قرار می‌دهد و در مقابل امریکا نیز تهدید کرده در این صورت کره شمالی را "پشیمان" خواهد کرد. بسیاری اکنون نگران آن هستند که این جزیره که زمانی در جنگ جهانی دوم محل نزاع میان قدرت ها بود نقطه شروع جنگ جهانی سوم شود.

، "گوام" که مساحت آن بیش از 549 کیلومتر نیست و حدود 160 هزار نفر جمعیت دارد، یکی از پایگاه های استراتژیک آمریکا در اقیانوس آرام است که از زمان جنگ جهانی دوم بخشی از نیروهای دریایی ارتش امریکا در آن مستقر هستند.

اینکه این جزیره چطور جزو حاکمیت ایالات متحده به شمار می آید به پیمان موسوم به "پیمان پاریس" در پایان منازعات اسپانیا و امریکا در سال 1898 بازمی گردد که بر اساس آن اسپانیا پذیرفت از مطالبات خود در کوبا دست بکشد و گوام را به آمریکا واگذار کند.

اما این همه ماجرا نیست چرا که در سال 1941 و در جریان جنگ جهانی دوم طی دو روز ارتش امپراتوری ژاپن به این جزیره حمله کرد و آن را به تصرف خود درآورد. بعض روایات تاریخی می گوید ژاپن در مدت 2 سال و نیم تصرف این جزیره دست به کشتار و شکنجه ساکنان زد و تلاش کرد فرهنگ ژاپنی را به آنها تحمیل کند. با این حال در جولای سال 1944 امریکا در نبردی سرنوشت ساز توانست در عملیاتی مشترک با نیروی دریای سلطنتی بریتانیا قوای ژاپنی را از جزیره بیرون کند و کنترل آن را در دست بگیرد. در تاریخ گوام این روز به نام "روز آزادی" لقب گرفته است.

از آن تاریخ امور سیاسی گوام توسط "دفتر امور جزایر" وزارت کشور آمریکا اداره می‌شود. همچنین مردم این جزیره شهروند ایالات متحده آمریکا به حساب می‌آیند گرچه خاک این جزیره متعلق به امریکا نیست.

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی
با عرفان اشنا شویم
دریایی از رحمت و عنایت حق در او جاریست ...
بشنو از نی چون حکایت (شکایت) می کند


از جدایی ها شکایت (حکایت )می کند


کز نیستان تا مرا ببریده اند


در نفیرم مرد و زن نالیده اند



سینه خواهم شرحه شرحه از فراق


تا بگویم شرح درد اشتیاق



هر کسی کو دور ماند از اصل خویش


بازجوید روزگار وصل خویش



من به هر جمعیتی نالان شدم


جفت بدحالان و خوشحالان شدم



هر کسی از ظن خود شد یار من


از دورن من نجست اسرار من
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ