یافتن پست: #جهانی

مهناز
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهناز
زمان و ساعت مراسم قرعه کشی جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه
http://nasimfun.blog.ir/post/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D...9%87
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بوی سیگار تمـــام اتاق را پر می کند ،
دستانم پی یافتن دستـــ هـــایت ،
تختـــــ را جستجو می کنند ...
لعنتـــــ به تخت هـــایی که همیشه سردند...


نیستی ...
چشمانم را به آرامی باز می کنم ، از پس تار و پود پرده هـای بالکن
که در باد تاب می خورند ، تو را می بینم ...
رو به خیابان تاریکــــ و بی صدا ایستاده ای و روی سرت را
هاله هــــای مقدس دود سیگار فرا گرفته اند ...

پیامبری را می مانی که در شبــــ معراجش در من
حلول کرده است... و من مومن ترین کافــــر روی زمین ،
در جدال بین خدا و جادوی چشمانتــــ ،
چشمانت را به سجدهـ نشسته ام ...


موهــــایت به آرامی در باد می رقصند ،
شاعرانه تر از این می خواهی ام ؟؟


از کنار تختــــ پاکت سیگار را بر می دارم ،
سیگاری بر می گیرانم ، بدون اینکه برگردی می گویی :
بی خواب شدهـ بودم ...بیدارتــــ کردم ؟؟
می گویم سال هـــاست که از خواب بیدار نشده ام ...
آخرین بار را یادم نمی آید ...


بر می گردی و نگاهم می کنی ...
گفته بودم وقتی رو به رویم می ایستی ، باید
دستم به تختی ... دری ... دیواری باشد تا نیافتم؟؟
می خندی ...


گفته بودم وقتی می خندی باید صد بار آیه الکرسی را
از بر بخوانم تا مبادا از شر خنده هـــای لعنتی ات قلبم بایستد ؟؟
می خندی...


گفته بودم آغوشت تنهـــا سیاهچاله ی کشف شده ی
عالم است که زمان در آن می ایستد؟؟
می خندی ...


گفته بودم هر وقت کنارم نیستی ،
این تخت سرد است ؟؟
نمی خندی ...


گفته بودم کثافت ترین معشوقه ی جهانی از بس که نمی شود
عاشقت نبود؟؟
بر می گردی....


گفته بودم ..........
دستانت را باز می کنی و می پری ...
داد می زنم نـــــرو...
صدایم را نمی شنوی...


تا بالکن دوم و پایین را نگاهـ میکنم ،
نیستی ...
صدایتــــ می کنم ...لعنتی ، من که میدانم همین اطرافی ،
اما نیستی ...


بوی عطرت که با بوی سیگار قاطی شده در باد می پیچد ،
تمـــامـــ خیابان را بالا و پایین می کنم ،
بوی عطرت از پس هر کوچه ای می آید ...
داد میزنم :
لعنتی ، دستم بهت برسد خفه ات می کنم ....نرو...


پیرمردی از ته کوچه می خندد ..
چند پاکت سیگار را روی قفسه ای چوبی چیده و آتشی از
پیت حلبی زنگار گرفته ی کنار دستش به هـــــوا می رود ..

می گوید پری دیده ای پســــر ؟؟!!
می گویم پری ای که من می بینم صد آیه الکرسی
هم چاره اش نمی کند ...
می خندد ...


می گوید :
بیـــا دمی بنشین و گرم شو ...
می گویم چهره اتــــ چقدر برایم آشناست عمــــو جان..!!
می خندد ....


می گویم خواب بودی از خواب بیدارت کردم ؟؟
می گوید سال هــــاست که از خواب بیدار نشده ام ...
می گویم نصفه شب و ته این کوچه ی بن بست ،
بنده ی خدا ، چرخ کاسبی ات می چرخد ؟؟
می خندد ......

می گوید تنهــــا مشتری شب هــــای سرد پاییزی اش
دیوانه ی بی خوابی ست که از پی بوی عطری به این کوچه می رسد ،
و هــــر بار داد می زند :
لعنتی ،
دستم بهت برسد خفه ات میکنم ، نــــــــرو .......


.

4 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♪♫♥بانوی درخشان آریایی♥♪♫
شبکه اجتماعی ایرانیان
♪♫♥بانوی درخشان آریایی♥♪♫
متن آهنگ مهراب بنام اول من : بهترین اهنگ دنیااا
.
آقای مهراب خانم ریحانه
بعد ۶ سال روبروی همدیگه قرار گرفتین
ولی قرار نیست بهم برسین
یه قرص برنج روی میزه
از این اتاق فقط یک نفر حق بیرون اومدن داره
یک دقیقه وقت دارین …
زودتر تصمیمتون رو بگیرین …
اگه یه روز یه قرص برنج باشه میونمون من اول میخورم
اگه یه تیغ به ما دو تا بدن بگن ببرید من اول میبرم
اگه یه اسلحه بزارن روی میز بگن فقط یکی من خودمو میزنم
اگه بالای یه ارتفاع باشیم من و تو، من اول میپرم
اگه بگن یکی باید بره از این شهر من اول میرما
اگه یه روز کنج بیمارستان مریض بشی من قلبم و میدما
اگه توی اتاق دوتایی باشیم بگن هوا کمه نفس نمیکشما
اگه خدا عمرا رو تقسیم بکنه تو جوون بمون من پیر میشما
اگه یه جا دعوا بشه سرت واینسا برو من کتکت میخورم
اگه توی صحرا یه لیوان آب باشه میون منو تو، من آب نمیخورم
اگه توی دریا طوفان به پا شه سنگین شه قایق من اول میپرم
اگه یه وقت حتی سر درد بگیری من سرمو به دیوار میزنم
اگه یه جایی دوتایی باشیم آتیش بگیره، بزار من بسوزم
اگه زیر آوار بمونیم ولم بکن برو ، بزار من بپوسم
اگه بگن یکی باید بمیره، بین شما دوتا، بزار من بمیرم
اگه به ما گفتن این طناب داره تو بش نگاه نکن
بزار من بگیرم …
2 دیدگاه |
و 15 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم

باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من

مهر از دلم چگونه توانی که برکنی


15 دیدگاه |
و 10 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
❁◕ ‿ ◕❁
شبکه اجتماعی ایرانیان
❁◕ ‿ ◕❁

میتوانی باآرزوهایت جهانی آرام یا سرکش ازآنِ خود برپا کنی می‌توانی تارآرامش را درپود آشفتگی ببافی و می‌توانی در بهشت جهنمی برپاکنی مهم این است که روحت راچگونه در این دنیا شکل دهی

3 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
sajjad huseini
شبکه اجتماعی ایرانیان
sajjad huseini
رونالدو، زندانی جدید داعش (عکس)

پس از مسی ، دشان و نیمار، حالا رونالدو به هدف جدید داعش برای وحشت آفرینی در دنیا تبدیل شده است.


به گزارش “ ورزش سه ”، چند روز پیش داعش با تصویری مونتاژ شده از مسی اعلام کرد که قصد دارد در جام جهانی ۲۰۱۸ اقدامات تروریستی انجام دهد. روزهای بعد تصاویری از دشان و نیمار در بند داعش منتشر شد و حالا نوبت به رونالدو رسیده است.


[تصویر:  01250584.jpg]


همراه تصویر منتشر شده از رونالدو توسط داعش این نوشته به چشم می خورد:« حرف ما همان هایی هستند که می بینید نه می شنوید. منتظر باشید؛ همانطور که ما در انتظار هستیم.»

منبع: فوتبال تری
http://fott.ir/%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af%d9%88%d8%8c-%d8%b...%b3/
دیدگاه |
و 3 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
amirali
شبکه اجتماعی ایرانیان
amirali
من بی تو در غریب ترین شهر عالمم ؛
بی من ، تو در کجای جهانی
که نیستی؟
دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
S Z
شبکه اجتماعی ایرانیان
S Z
@----------
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟


1 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی
الهی :::::::::::::::::::::::
موجود عارفانی
ارزوی دل مشتاقانی
مذکور زبان مداحانی
چونت نخواهم که نیوشنده اواز و اعیانی .
چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی ؟
چونت ندانم که زین جهانی ؟
چونت دوست ندارم که عیش جانی ؟
عجلو..
بشتاب .
دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی
داستان کوتاه .
جهانی بیاندیشیم ..
دوستی باتلاقی ..
جنگ جهانی اول همچون یک بیماری وحشتناک، تمام دنیا رو فرا گرفته بود. در میدان نبرد، یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.



حرف های مافوق اثری نداشت و سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت. سربازی را که در باتلاق افتاده بود، معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم که ارزشش را نداشت. دوستت مرده است! خودت را هم بیهوده زخمی و خسته کردی.

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت.

افسر با حالت تعجب نگاه کرد و پرسید: منظورت چیه که ارزشش را داشت؟

سرباز جواب داد: زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت، احساس رضایت قلبی می کنم.

او گفت: «جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی»
دیدگاه |
و 2 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ