یافتن پست: #ذهن

کتایون
شبکه اجتماعی ایرانیان
کتایون

هر چیزی کمش دارو است
متوسطش غذا است
و زیادش سم است
حتی محبت کردن

۱- هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن... حرمتها "شکسته" میشود.
۲- هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن... تبدیل به "وظیفه" میشود.
۳ - هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش عشق نورز... "بی ارزش" میشوي...

از ذهن تا دهن فقط یک_نقطه فاصله است...
پس تا ذهنت را باز نکردی ،
دهانت را باز نکن

دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian
با ارزش باش . . .
با ارزش زندگی کن . . .
برای خودت خط هایی داشته باش !
روی بعضی چیزها ،
زیر بعضی چیزها ،
و دور بعضی چیزها ،
خط قرمز هایی ،
خط سبزهایی ،
و خطوطی زرد . . .

دور بعضی آدمها را خط بکش قـرمـز ،
آنها که همیشه سهمی از حس خوبت را
به تاراج میبرند.
حسودها را ،
خودبین ها را ،
و مهمتر از همه آنها که همیشه
به تو دروغ گفتند !

زیر بعضیها را خط زرد بکش ،
آدمهایی که تکلیفت را با آنها نمیدانی !
مثل فصلها رنگ عوض میکنند و
اعتباری نیست نه به تحسین و
نه به تکذیبشان . . .

روی بعضی چیزها و آدمها را با عطر برگهای نارنج خطی بکش ،
سبز سبز تا یادت بمانند و یادگار همیشگی ذهنت باشند.
آدمهایی که شاید همه ی فرقشان و
خاص بودنشان در نگاه و کلامشان باشد.
آدمهایی که ساده ی ساده فقط دوستشان داری !
این آدمها را باید قاب گرفت و از مژه ها آویخت تا جلوی چشم باشند ،
تا وجب به وجب نگاهت را شکرگزار بودنشان کنی ، تا بمانند . . .

تقدیم به تمام آدم های سبز دور و برمون ،
آنها که بی توجه به پاییز ،
بهارانه های بی دریغ بودنشان ،
بهانه های دلپذیر ورق خوردن فصل های زندگیمان هستند.

زنــدگــیــتان پــر از آدمــهــایی بــا خـــط ســــبـــــز



2 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چقدر خسته ام از دنیایی که باید به دندان بگیرمش
چقدر بی تفاوت شده ام برای حساب شدن در ذهن آدم ها
از نسبت دادن خودم به صفت های متروکه ...

سرم را بالا می آورم ...
ذهنم را از قضاوت ها پس می گیرم
دوباره آدمک ها را آدم حساب می کنم
دوباره برق ِ زیر آستین را به اشتباه دید نسبت می دهم
دوباره جای دندان ها را روی تنم می شمرم تا 32 بار از دل خودم در بیاورم
این همه گرگ های بی گناه را ....


تزریق می کنم تمام امید ها را به سلول های خاکستری ام
راه می افتم در داشته هایم
در دوست خطاب شدگانم ...
پرسه می زنم در خاطره ها ... شب های فلاش خورده ...
روز های گرمسیر ِ دوست داشتنی ..


یادم می افتد چقدر دزدیدم حرف حقم را مبادا دلشان را به آب دهم ....
چقدر خوردم ... حرفی را که دیگر دلم هم برایش جایی نداشت
گذاشتم تمام دنیا آرام روی پاهایم بخوابد
و صدای درونم را در گونی کردم ..که تکثیر درد هایم /
به سلول های سر خوششان سرایت نکند ...


انکار کردم ، گالــــــــیور را که لی لی پوتیان به قد ِ خودشان شک نکنند
دیگر جایی برای بد خلقی های خودم هم ندارم
بریده ام از اعتبار دادن به فردایی که نا تنی ترین برادر امروز است..


جریح شده ام ...
شبیه اسلحه ای که از قاب شدن به دیوار خسته است
می خواهم در بروم گلوله ای که کاری به انصاف ندارد ........


خسته ام ...
از مکمل بودن برای نقش اولی که روی دیالوگ های خودش هم نمی ایستد
خسته ام از ژکوند به ارث مانده از آبرو داری
خسته ام از چند ساله هایی که خودشان را چند قرن فهمیده حساب می کنند
از اینکه می پندارند تا زیر لایه های زخم خورده ات را
بهتر از گریه های همبستر ِ در رختخوابشان درک میکنند
از اینکه مو را می کشند ...بی آنکه بدانند ماستشان
ترش تر از این حرف هاست ...


.

.

خسته ام ...
با لبخندی که برای خودم کنار گذاشته ام
می خواهم از این بعد خیره بمانم
به اپرایی که بر پا میشود
به نقشی که برایم با تمام خیر خواهی هایشان کنارگذاشته اند
به صفت هایی که به تنم الصاق می کنند ...



خسته ام ...
اما دنیا که بخوابد ...
دوباره به خودم خواهم رسید ....
دوباره روی دیوار خط می اندازم ...
که تقویم خوبی برای خراش های خورده و به روی نیاورده است ....
لال بودن نسبت به دیگران آنقدر تو را با تشویش هایت صمیمی می کند
که دلت نمی آید حتی به باورهای ویلچرنشینشان بخندی .
و با خودت کنار نیامدن را ...
به هزار تایید ِ بی اصالت ترجیح می دهی ....




.

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Tanha
شبکه اجتماعی ایرانیان
Tanha
آخر شب دادگاهی تشکیل میدهم و میشوم بازپرسِ مجرمی که خودم هستم...
"نشد که آغوشش پناه زنانگی هایم باشد قبول!
نشد که موهایم در دست های او شانه شود قبول!
نشد که شبمان را زیر یک سقف به صبح برسانیم باز هم قبول!"
اما این پرونده کامل نیست!..
اگر بنا بر "نشدن"
بود این وقت شب در
قلبم ،
ذهنم
اصلا در این نوشته چه میکند؟...
اصلا آنقدر که من به او فکر میکنم او هم...
تا شب بعد برای خودم
"تنفس اعلام میکنم"
دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian


عاشق شوید
نه به خاطر لذت بوسه و هم آغوشی
به خاطر تمرکز ذهن روی یک نفر عاشق شوید
وفاداری لذت دارد

همانقدر که زن را باید فهمید
مرد را هم باید درک کرد
همانقدر که زن بودن میخواهد
مرد هم اطمینان میخواهد
همانـقدر که باید قربان صدقه ی روی
بی آرایش زن رفت

باید فدای خستگی های مرد هم شد
همانقدر که باید بی حوصلگی های زن
را طاقت آورد
کلافگی های مرد را هم باید فهمید

خلاصه مرد و زن ندارد
به نقطه ی مــا شدن که رسیدی
بهترین باش برایش

بگذار حس کند
هیچکس به اندازه تو درکش نمیکند.


2 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♫ ♬ ♪✿❦ヅ     پگاه     ✿❦ヅ ♫ ♬ ♪
شبکه اجتماعی ایرانیان
♫ ♬ ♪✿❦ヅ پگاه ✿❦ヅ ♫ ♬ ♪

واقعا چجوری؟؟ این سوال ذهنمو خیلی مشغول کرده.. img src=img src=

8 دیدگاه |
و 10 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
sam
شبکه اجتماعی ایرانیان
sam



اگر به کاری که انجام میدهید باور داشته باشید اگر به راهی که می روید ایمان داشته باشید آن کار برای شما انجام میگیرد...

این باور انرژی فوقالعاده ای به شما می دهد واین انرژی در ذهن ناخودآگاه شما و جهان هستی شور و شوقی عمیق ایجاد میکند وارتعاش عالی می فرستد...وآنگاه همه چیز دست به دست هم میدهد تا رویدادی عالی برایتان رخ دهد...

واگر باور نکنید هر اندازه هم کار فیزیکی را انجام دهید موفقیت چشمگیری نخواهید داشت...

باور کن تا اتفاق بیافتد...

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
زهرا
شبکه اجتماعی ایرانیان
زهرا

کاش میشد افکار منفی و مزاحمو با یه پاک کن از ذهن پاک کرد!


2 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
????وقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
????هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیت‌تر از شادی نیست.
حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.

حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون کنکور و استخدام، ترس نتیجه، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره ی تنهایی، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و.. هرگز نه ماندگار بودند
نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.

????حالا میفهمم یک کبد سالم چندبرابر لیسانسم ارزشمند است.
کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های جمعه، روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همه ی ناشناخته‌های آینده های نیامده ام،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم،
امیدم از همه ی یاس هایم با ارزش تر بودند.

????حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند...
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد.

????یقین دارم آدم هایی که به معنی تمام قدر لحظه های بودنشان را میفهمند با غبار غم و تردید و غصه و ترس و چه شودها زندگی شان را حرام نکردند.
در حال، ماندند و ذهن شان را خالی، حسشان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار میکنند.

????به معنی حقیقی کلمه زنده اند،
زندگی میکنند و به معنی واقعی کلمه در آرامش میمیرند:
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر زندگی...

????هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید. چون تمومی نداره. دنبال شادی باشید. بذارید ذهنتون یه نفسی بکشه..
دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
❁◕ ‿ ◕❁
شبکه اجتماعی ایرانیان
❁◕ ‿ ◕❁

مشکل اینجاس که اگه تصویر غلطی از کسی تو ذهنمونه و فکری در موردش میکنیم به خودش نمیگیم، این فکری که شاید اشتباه باشه رو میریم به دیگران میگیم

4 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ