یافتن پست: #زندگی

امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
❤️از مرتضی پاشایی❤️

پرسیدند: «الان که میدونی بیماریت یه سرطان بدخیمه و درمان هم نداره، زندگیت چه فرقی کرده؟»
مرتضی پاشایی گفت: «زندگیم فرقی نکرده، همان کارهایی رو می‌کنم که قبلا می‌کردم. ولی با شماها یه فرقی دارم. قدر ثانیه‌های زندگیم رو بیشتر می‌دونم و از هر ثانیه زندگیم، بیشتر از شما لذت می‌برم. قدر نگاه مادرم و لبخند پدرم را بیشتر از شما می‌دونم. هر ثانیه از عمرم را با عشق سپری می‌کنم چون هر لحظه ممکنه این نفس بره و دیگه برنگرده. چون می‌دونم دیگه فرصت جبرانی نیست باید بهترین باشم و باید بهترین استفاده رو بکنم.»


‏در هر 3 ثانیه یه نفر تو دنیا می‌میره و یکی از این 3 ثانیه‌ها نوبت ماست.
در همین مدت که جمله ی بالا رو خوندی حداقل 10نفر مردن!
پس قدر ثانیه ثانیه ی زندگیتون رو بدونید
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
ღღپاییزღღ
شبکه اجتماعی ایرانیان
ღღپاییزღღ
هرکی دختر نداره
باید تمام داراییشو بده بره یه دختر بیاره...
7 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
❁◕ ‿ ◕❁
شبکه اجتماعی ایرانیان
❁◕ ‿ ◕❁

آدمای مهربون، اوناییَن که با ناراحت دیدنِ آدمای مهمِ زندگیشون، خودشون دو برابر ناراحت میشن.

1 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
❁◕ ‿ ◕❁
شبکه اجتماعی ایرانیان
❁◕ ‿ ◕❁

  • سه چیز است ...
    که نمیتوان آن‌هارابازگرداند ...
    "حرف"پس ازگفتن!
    "موقعیت"پس ازپایان یافتن!
    و"زمان" پس از گذشتن!
    آگاهانه زندگی کنیم,
    متفکرانه حرف بزنیم
    و قدرلحظه‌ها رابدانیم

  • کــــاش 
جايــــی برويــــم 
تابلويــــی داشـتــــه باشـــــد 
کــــه رويــــش 
خـــــدا نـوشتــ
  • دیدگاه |
    و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    نیمــnimaـــا
    شبکه اجتماعی ایرانیان
    نیمــnimaـــا

    .


    بیوگرافی من :
    مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته ...


    به خود خیره می شوم
    دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق
    کرده باشد ....
    این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم
    نسبت دهد ..


    به خودی ِ خود خیره می شوم :
    روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد ،
    شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است ،
    مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد ،
    یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را
    امتحان می کند ...


    تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
    روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
    روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد ..


    آدم ها می آیند و می روند ...
    در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
    و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
    که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود ..


    من در منیتم به بن بست می خورد ...
    به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند
    تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد
    تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...
    گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند
    که مرا بی جان فرض کرده است ،


    فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...
    و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد
    آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا
    سر گیجه از تفکر نجاتم دهد ،
    مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از
    ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید ..



    همین است .....
    تکرار می شوم ...
    در نقش های متضاد ..
    روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که
    از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است
    روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام
    اعتراف می کنم تا ببینم چه حسی دارد ،
    روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این
    حوالی می کنم ،
    روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن
    را تجربه کنم ...



    جنون گرفته ام ، و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند
    و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...
    به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود
    به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به
    فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......


    سکوت می کنم ....
    می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان
    نسبت به آنچه هستم بروند
    می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
    و خیره نگاهشان می کنم ....
    مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی
    آنها از جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
    از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به
    نظر می آید ...
    چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
    چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
    که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت ،
    یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
    وقتی این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...


    دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است .
    اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
    و تو باید خودت را در کار غرق کنی
    تا در خودت غرق نشوی ....
    تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
    جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......
    اما تو میتوانی مخفی اش کنی ، نه اینکه تو قدرتمندی
    بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش
    از مخفی شدن خوششان می آید ...



    آری همینست ....
    مادر را می بوسم ....
    سر کار می روم ....
    خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
    خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم تا وجدانم روی
    خورده شیشه راه نرود
    پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا
    آمده ِ رفیقم /بالا می روم
    بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
    و یادم می رود ...
    آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
    قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است .....


    و زندگی ادامه می دهد مرا
    سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
    تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
    آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
    و آن مسافر را تبعید می کند ،
    تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد...


    همینست که هر روز در خیابان
    پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
    اما با لبخند با هم دست می دهند ...
    دستی که گل یا پوچش
    خیلی فرقی نخواهد کرد .....


    .

    دیدگاه |
    و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    kms
    شبکه اجتماعی ایرانیان
    kms

    امروزتان زیباترازگل????
    خداوندا به نامت
    به یادت وبه عشقت
    روزی دیگر از
    زندگیمان راآغاز میکنم
    مهرباناامروزبهترینها را
    بـرایمان رقم بـزن ????

    دیدگاه |
    و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    kian
    شبکه اجتماعی ایرانیان
    kian
    شــروع صـبـح دل انـگـیـزت بـخـیـر

    بیخیال نداشته هایت . . .
    بیخیال غصه هایت . . .
    بیخیال هرچه که تو را ناآرام میکند . . .
    به من بگو ببینم ، امروز نفس کشیده ای؟
    پس خوش به حالت
    عمیق نفس بکش ؛ عـمـیـق . . .

    عشق را ، زندگی را ، بودن را بچش . . .
    ببین ، لمس کن . . .
    و با تک تک سلولهایت
    لبخند بزن که زندگی زیباست.

    به یاد داشته باش
    امروز از دیروز مسن تر شدی و
    از فردا جوانتری . . .
    اگر تنها یک لحظه ، برای رسیدن به رویاهایت باشد آن لحظه امروز است.
    پـس شـروع کـن بـه زنـدگـی کـه ؛ زنـدگـی زیـبـاسـت !


    3 دیدگاه |
    و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    امين
    شبکه اجتماعی ایرانیان
    امين
    مرد سرمایه داری در شهری زندگی میکرد...اما به هیچکس ریالی کمک نمیکرد
    فرزندی هم نداشت و تنها با همسرش زندگی میکرد.
    در عوض قصابی در آن شهر بود که به نیازمندان گوشت رایگان میداد!
    روز به روز نفرت مردم از شخص سرمایه دار بیشتر میشد،و مردم هرچه او را نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چی کسی میخواهی؟
    او در جواب لبخندی میزد و میگفت:«نیاز شما ربطی به من ندارد و شما بروید از قصاب بگیرید!»
    تا اینکه روزی مریض شد...احدی به عیادتش نرفت و در نهایت در تنهایی جان داد!
    همسرش به تنهایی او را دفن کرد...
    اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد...دیگر قصاب گوشت رایگان به کسی نداد
    قصاب گفت:«کسی که پول گوشت را پرداخت میکرد دیروز از دنیا رفت!!!!!»
    قضاوت کردن کار ما نیست!
    2 دیدگاه |
    و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    TAK BANOO=TKD
    شبکه اجتماعی ایرانیان
    TAK BANOO=TKD
    یا امام رضا سلام شب شهادتت است.

    واسه خودم هیچی نمیخوام اما تورو خدا گرفتارارو کمک کن

    یا امام رضا خیلیا جای خواب ندارن
    خیلی از بابا ها پول نون شب ندارن
    خیلی از مامانا حتی لباس گرم ندارن
    خیلیا برا گرمی هوا خنک کننده ندارن

    خیلیا دلشون شکسته
    خیلیا گرفتار و زندانین

    خیلیا پشت در بیمارستان منتظر به هوش اومدن عزیزشونن

    خیلیا چشم انتظار فرزند هستند
    خیلیا دنبال شفای مریضشونن
    خیلیا یواشکی اشک میریزن فقطم خدا میدونه چشونه

    میخوام بگم کمکشون کن

    من کسی نیستم که ازت بخواما اتفاقا گناهامم زیاده...اما دیدی که من ????هیچی نمیخوام گرفتارارو یه دستی به زندگیشون بکش??

    عاشقتم یا امام رضا
    4 دیدگاه |
    و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    نیمــnimaـــا
    شبکه اجتماعی ایرانیان
    نیمــnimaـــا

    .


    چارلز بوکوفسکی و "عامه پسند" اش را دوست دارم،
    چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را دوست دارم.
    چند سال پیش دلم می خواست و نوشته بودم که :
    یکی پیدا شود با هم هر روز یک ماشین را نشان کنیم و تعقیبش
    کنیم و ببینیم کجا می رود و چه کار می کند و ادامه اش را
    از خودمان دربیاوریم و خیالپردازی کنیم و داستان بنویسیم...!

    چند سال پیش دلم می خواست یکی پیدا شود با هم کتاب بخوانیم،
    کنار هم که نه حتما، منظورم همزمان است...!
    و یکی که با هم فیلم ببینیم، چه با هم و چه یا فقط همزمان...!

    و لعنت به من که برای هر کاری حتما هم پا می خواهم،
    و لعنت به من که در وابسته ترین ماهِ سال به عشق،
    در تیر کذایی به دنیا آمده ام!

    بعدها، خیلی خیلی بعدها، یک ایمیل عجیب و غریب از دختری که
    نمی شناختم آمد که: بیا برویم ماشین ها را تعقیب کنیم،
    پرسیدم شما؟! جواب نداد...

    چند سال پیش دلم می خواست از تجریش تا راه آهن را
    عکاسی کنیم و بعدتر بزنیم به شهرهای دیگر و چقدر ایده های
    دیگر داشتم...!

    و لعنت به من که نشسته بودم تا اول دلم برود بعد لذت های
    دنیا را تجربه کنم،
    و لعنت به من که میدانی چند وقت است کتاب نخوانده ام؟!
    "جای خالی سلوچ" را یک سال تمام دست گرفتم و آخرش هم
    نفهمیدم هاجر چه شد؟...

    لعنت به من که آنقدر نشستم تا اول دلم برود،
    که حالا نمی دانم با دلِ رفته ای که صاحبش متواری شده است و با
    این موهای سفید و بدون تمبرهندی و بدون هیچ هیجانی برای
    هیچ کاری و بدون هیچ ایده ای،
    قرار است چه کار کنم!؟

    وقتی به جای "زندگی کردن" فقط زنده ایم و فقط به روزمرگی ها
    چسبیده ایم و به چیزهایی گیر می دهیم که اصلا در مسیر
    زندگی کردنِ ما نیستند،
    و می گذاریم حواشی به همه چیز گند بزنند،
    قرار است دیگر چه کار کنم؟!
    زورکی که نمی شود؛

    مردم حوصله ی هم را ندارند،
    مردم تنهایی و آرامش ِ خودساخته شان را با آرزوهای ما
    عوض نمی کنند!

    ببینم لازم است که یادآوری کنم که من از جملاتی نظیر
    "خودت معجزه ی خودت هستی و خودت را دوست بدار و در آینه به
    خودت لبخند بزن و برای خودت هدیه بخر و با خودت خوش
    بگذرون و اینگونه اراجیف..." متنفرم!؟

    نه لازم نیست هزار بار گفته ام! و فکر نکنید که نکرده ام ها،
    دلم که خوش بود صبح های زود هر هفته تنها با کوله و قمقمه
    کوه ها را بالا رفته ام و برای خودم املتِ یکنفره سفارش داده ام و
    حالش را برده ام،
    دلم که خوش بود شب به شب تمام فیلم های خارجی سینما پردیس
    را تک و تنها دیده ام و ساعت 3 صبح توی مسیر برگشت
    احساس کرده ام خودم و خودم برای خودمان کاملا کافی ایم؛

    یعنی می خواهم بگویم فکر نکنید از این دیوانه بازی ها درنیاورده ام ها...
    در آورده ام اما جواب نمی دهد؛
    در نهایت جواب نمی دهد!
    یک روز به خودتان می آیید می بینید اینکه دارید نقشش را
    بازی می کنید شما نیستید،
    یک روز به خودتان می آیید و می بینید دلتان می خواهد کسی را
    که دوست دارید شریک لحظه های خوبتان کنید و شما هم
    شریک لحظه های خوبش،
    حالا هر چه که هستند، بشوید! بعد می نشینید به امید کسی که
    حداقل ساعت خوابش با شما یکی باشد
    برای قدم اول، و بعد به موسیقی هایی بگوید خوب که واقعا خوب
    باشند برای قدم دوم، و بعد بلد باشد روی تابلوی شریکی تان
    روباه بکشد آنطور که خودتان بلد نیستید،
    و حواسش باشد که چیپس هایی که تا شده اند و من صدایشان را
    زیر دندان هایم دوست دارم را برایم جدا کند و بفهمد زندگی کردن به
    همین سادگی ست!

    به خدا زندگی کردن دقیقا به همین سادگی ست؛
    زنده بودن اما خیلی سخت است،
    زنده بودن سخت و تکراری ست، و "زندگی کردن" است که
    این "زنده بودن" های اجباری را شیرین می کند!...

    ولی مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم اصرار دارند همان
    کارهایی را بکنند که دیگران می کنند،
    مردم اصرار دارند یکی را تور کنند برای تور و خُنچه و هلهله و قند و
    شاباش و بعد هم بچه هایشان را دوست بدارند و هی صبح شود و
    هی شب شود و هی به هم گیر بدهند و باز هی صبح شود و
    هی شب شود،

    مردم هیچ چیز جالب تری نمی خواهند، مردم عشق نمی خواهند!
    و اصرار هم دارند که به من بگویند از روی ابرها بیا پایین و توی دنیای
    واقعی زندگی کن تا کامروا باشی!
    و آنقدر مرا ناواقعی می خوانند که چیزی نمانده بروم خودم خودم را
    به دیوانه خانه ای جایی معرفی کنم بگویم هِی آقا یا خانم
    پرستار یا دکتر، بیایید مرا معاینه کنید ببینید من دارم کجا زندگی می کنم!؟؟

    همین روزها خودم هم دیگر حوصله ی خودم را نخواهم داشت...
    همین که کتاب نمی خوانم که مبادا دلم بخواهد چند خط جالبش را
    برایت بخوانم،
    همین که از دانلود کردن موسیقی های جدید می ترسم که مبادا
    خوب باشند و دلم پر بکشد برای شریک شدنشان با تو،
    همین که دیگر به همین دلیل فیلم نمی بینم،
    همین که دیگر به همین دلیل عکس نمی بینم،
    همین ها یعنی مصداق ِ اصطلاح ِ دل و دماغ نداشتن!
    همین ها یعنی دلت هیچ کجا نمی تپد،
    نه توی سینه ی خودت و نه توی دست های کسی دیگر ...!

    ببینم تو میدانی وقتی دلم نه توی سینه ام می تپد و نه
    توی دست های تو، چه احساسی ست!؟؟
    آنقدرها هم بد نیست، اما فقط زنده ای...
    بی موسیقی، بی کتاب، بی فیلم، بی هیجان، بی سفر،
    بی مسیج های شیطنت آمیز،
    بی قهوه، بی آواز، بی جنگ و دعوا حتی
    (که گاهی شیرین تر می کند آشتی های بعدش را)، بی بوسه،
    بی آغوش، بی خیالپردازی، بی سلام، بی آن طرز ِ همیشگیِ
    خداحافظی کردنت، بی "روز به خیر" ها،
    بی قول و قرار، بی شوقِ خوانده شدن شعرها،
    بی شوقِ دیده شدن عکس ها، بی شوقِ انتخاب رنگ ها که
    آخرش هم نفهمیدیم زمینِ زیر پای شازده کوچولو را چه رنگی کنیم،
    بی چیپس های تا شده،
    بی "خوب بخوابی" ها، بی "عزیزم" صدا زدنِ کسی،
    بی حرص خوردن از ترافیک هایی که دیرتر می رساند ام به تو،
    بی تعجب از زود گذشتن زمان وقتی هستی،
    بی کشفِ دوباره ی اختراعی به نام آسانسور،
    بی کشفِ طراوتِ آویشن و لیموی تازه، بی دلتنگی،
    بی حساسیت ها و حسادت هایمان حتی، بی همه چیز!...

    وقتی دلت هیچ کجا نمی تپد و نه خودت معجزه ی خودت هستی و نه
    "تو"یی معجزه ات می شود،
    وقتی از دکمه ی save می ترسی،
    وقتی تمام عکس ها را پاک می کنی،
    وقتی تمام شماره ها را پاک می کنی،
    وقتی تمام مسیج ها را پاک می کنی، آنقدرها هم بد نیست...

    چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را می دانی چرا دوست دارم؟
    می گوید: شاعر به همان اندازه که ماشین تحریرش را لازم دارد،
    غم اش را هم لازم دارد!...
    من اگر نمی گذاشتی حواشی همه چیز را به گند بکشند،
    از بی غمی ها هم بلد بودم بنویسم،
    اما این پیرمرد لابد می دانسته که در غم نوشته ها زیباترند ...!


    .

    4 دیدگاه |
    و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
    صفحات: 1 2 3 4 5

    تفکیک

    جستجو برای
    نوع پست توسط در گروه تاریخ