یافتن پست: #شیطان

احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

بداهه ..

در آن وقتی که ترک گفتم نمازم را خدایم را
همان روزی که فهمیدم چه آمد بر سرِ دنیا
در آن محفل که تنها یاورم تنهایی و غم شد
از آن وقتی که شیطان همدمِ روزهای سختم شد
در آن روزی که دیگر هیچ چیزی هم نکرد شادم
به یاد وعده هایی که خدا میداد به آدم
به یاد روزگاری که خدا میپرسید احوالم
به ناگه چشمِ من تر شد مجدد یادش افتادم
دلم لرزید و شیطان را لعین کردم
دلم دانست با خود، با خدایم من چه ها کردم
زدم بر سر که یا رب بخششی فرما که شاید روزگار بر وفق ما گردد
ندا آمد که میدانم عاشق به محل عشق برمیگردد

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
morgan
شبکه اجتماعی ایرانیان
morgan
فاجعه از جایی کلید خورد که جدایی، دوری و دوستی نام گرفت بوسه جایش را به احوال پرسی داد، هم آغوشی به خاطرات سپرده شده تا در تنهایی و دوری باران دیده شویم اینجا برزخ است من درست در چند کیلومتری بهشت تو، تو خدایی که از خر شیطان پیاده نمی شود
دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
پرشن ایکسترا
شبکه اجتماعی ایرانیان
پرشن ایکسترا

چرا انسان ها از نظر ذهنی و سیستم تصمیم گیری دچار نقص هستند ؟ این نقص از کجا نشأت میگیرد ؟

یکی از سوألاتی که همیشه برای من پیش می آید این است که چرا انسان ها دچار نقص در تصمیم گیری هستند ؟ آیا اگر این نقص در تصمیم گیری برطرف میشد ، ما انسان های هوشمند تری نبودیم ؟ حتی شاید نه تنها تکنولوژی زمینی پیشرفت چشمگیری میکرد ، بلکه به محیط زیست هم آسیب نمیرساندیم .

ادامه مطلب در وب سایت پرشن ایکسترا ...


http://persianxtra.ir/2017/04/12/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%...%af/
دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
حتما بخون باحاله {-3d18-} {-3d18-}

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد بابک ...

پسرک خودش را جمع و جور کرد،سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد،توی چشمان سیاه و مظلوم پسرک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس، دفترتو سیاه و پاره نکن؟ ها!؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه میخام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم.
پسرک چونه لرزونش رو جمع کرد...
بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه اما...بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...
اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد...
اونوقت میشه واسه خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...
اونوقت قول میدم مشقامو...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین بابک عزیزم...
کاسه اشک چشم معلم روی گونه اش خالی شده بود،
گردنبند طلای خود را باز کرد و در دستان بابک گذاشت
و روی تخته سیاه نوشت:
زود قضاوت نکنید...


پسرک خنده شیطانی کرد و نشست ...
به خودش گفت چقدر اين معلم ساده است {-3d3-} {-3d3-} {-3d3-}

خاطره بابک زنجانی از اولین اختلاسش

- کلاس اول ابتدایی {-3d26-} {-3d26-} {-3d26-} {-3d26-} {-3d26-} {-3d26-} {-3d26-}
2 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
احمد رضایی
شبکه اجتماعی ایرانیان
احمد رضایی

ثنا و حمد بی‌پایان خدا را

که صنعش در وجود آورد ما را

الها قادرا پروردگارا

کریما منعما آمرزگارا

چه باشد پادشاه پادشاهان

اگر رحمت کنی مشتی گدا را

خداوندا تو ایمان و شهادت

عطا دادی به فضل خویش ما را

وز انعامت همیدون چشم داریم

که دیگر باز نستانی عطا را

از احسان خداوندی عجب نیست

اگر خط درکشی جرم و خطا را

خداوندا بدان تشریف عزت

که دادی انبیا و اولیا را

بدان مردان میدان عبادت

که بشکستند شیطان و هوا را

به حق پارسایان کز در خویش

نیندازی من ناپارسا را

مسلمانان ز صدق آمین بگویید

که آمین تقویت باشد دعا را

خدایا هیچ درمانی و دفعی

ندانستیم شیطان و قضا را

چو از بی دولتی دور اوفتادیم

به نزدیکان حضرت بخش ما را

خدایا گر تو سعدی را برانی

شفیع آرد روان مصطفی را

محمد سید سادات عالم

چراغ و چشم جمله انبیا را

2 دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
ali
شبکه اجتماعی ایرانیان
ali

چشمم به گیلاس لبت وقتی که می افتد

دیگر زبان را جرات "لعنت به شیطان" نیست

1490456658372726.jpg

دیدگاه |
اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ