یافتن پست: #کتاب

امين
شبکه اجتماعی ایرانیان
امين
روزی امتحان جامعه شناسی ملل داشتیم. استاد سر کلاس آمد و میدانستیم که 10 سئوال از تاریخ کشورها خواهد داد.
دکتر بنی احمد فقط 1 سئوال داد و رفت:

مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟

از هر که پرسیدم نمیدانست.
تقلب آزاد بود چون ممتحنی نبود اما براستی کسی نمیدانست.
باخود گفتیم حتما زن ناموری بوده
همه 2 ساعت نوشتیم از صفات برجسته این مادر؛ از شمشیرزنیش، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از عبادتهایش و …
استاد بعد 2 ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت.

14 تیر 1354 برای جواب آزمون امتحان تاریخ ملل رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود مردود!

برای اعتراض به ورقه به سالن دانشسرا رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟
همه گفتیم آری!
گفت خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟!
پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟
گفت: در هیچ کتاب تاریخی نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده، پاسخ صحیح "نمیدانم" بود. همه 5 صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد "نمیدانم"!
ملتی که همه چیز میداند ناآگاه است. بروید با کلمه زیبای نمیدانم آشنا شوید، زیرا فردا روز گرفتار نادانی خود خواهید شد…

ما گرفتار نادانی خود شدیم…
4 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چارلز بوکوفسکی و "عامه پسند" اش را دوست دارم،
چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را دوست دارم.
چند سال پیش دلم می خواست و نوشته بودم که :
یکی پیدا شود با هم هر روز یک ماشین را نشان کنیم و تعقیبش
کنیم و ببینیم کجا می رود و چه کار می کند و ادامه اش را
از خودمان دربیاوریم و خیالپردازی کنیم و داستان بنویسیم...!

چند سال پیش دلم می خواست یکی پیدا شود با هم کتاب بخوانیم،
کنار هم که نه حتما، منظورم همزمان است...!
و یکی که با هم فیلم ببینیم، چه با هم و چه یا فقط همزمان...!

و لعنت به من که برای هر کاری حتما هم پا می خواهم،
و لعنت به من که در وابسته ترین ماهِ سال به عشق،
در تیر کذایی به دنیا آمده ام!

بعدها، خیلی خیلی بعدها، یک ایمیل عجیب و غریب از دختری که
نمی شناختم آمد که: بیا برویم ماشین ها را تعقیب کنیم،
پرسیدم شما؟! جواب نداد...

چند سال پیش دلم می خواست از تجریش تا راه آهن را
عکاسی کنیم و بعدتر بزنیم به شهرهای دیگر و چقدر ایده های
دیگر داشتم...!

و لعنت به من که نشسته بودم تا اول دلم برود بعد لذت های
دنیا را تجربه کنم،
و لعنت به من که میدانی چند وقت است کتاب نخوانده ام؟!
"جای خالی سلوچ" را یک سال تمام دست گرفتم و آخرش هم
نفهمیدم هاجر چه شد؟...

لعنت به من که آنقدر نشستم تا اول دلم برود،
که حالا نمی دانم با دلِ رفته ای که صاحبش متواری شده است و با
این موهای سفید و بدون تمبرهندی و بدون هیچ هیجانی برای
هیچ کاری و بدون هیچ ایده ای،
قرار است چه کار کنم!؟

وقتی به جای "زندگی کردن" فقط زنده ایم و فقط به روزمرگی ها
چسبیده ایم و به چیزهایی گیر می دهیم که اصلا در مسیر
زندگی کردنِ ما نیستند،
و می گذاریم حواشی به همه چیز گند بزنند،
قرار است دیگر چه کار کنم؟!
زورکی که نمی شود؛

مردم حوصله ی هم را ندارند،
مردم تنهایی و آرامش ِ خودساخته شان را با آرزوهای ما
عوض نمی کنند!

ببینم لازم است که یادآوری کنم که من از جملاتی نظیر
"خودت معجزه ی خودت هستی و خودت را دوست بدار و در آینه به
خودت لبخند بزن و برای خودت هدیه بخر و با خودت خوش
بگذرون و اینگونه اراجیف..." متنفرم!؟

نه لازم نیست هزار بار گفته ام! و فکر نکنید که نکرده ام ها،
دلم که خوش بود صبح های زود هر هفته تنها با کوله و قمقمه
کوه ها را بالا رفته ام و برای خودم املتِ یکنفره سفارش داده ام و
حالش را برده ام،
دلم که خوش بود شب به شب تمام فیلم های خارجی سینما پردیس
را تک و تنها دیده ام و ساعت 3 صبح توی مسیر برگشت
احساس کرده ام خودم و خودم برای خودمان کاملا کافی ایم؛

یعنی می خواهم بگویم فکر نکنید از این دیوانه بازی ها درنیاورده ام ها...
در آورده ام اما جواب نمی دهد؛
در نهایت جواب نمی دهد!
یک روز به خودتان می آیید می بینید اینکه دارید نقشش را
بازی می کنید شما نیستید،
یک روز به خودتان می آیید و می بینید دلتان می خواهد کسی را
که دوست دارید شریک لحظه های خوبتان کنید و شما هم
شریک لحظه های خوبش،
حالا هر چه که هستند، بشوید! بعد می نشینید به امید کسی که
حداقل ساعت خوابش با شما یکی باشد
برای قدم اول، و بعد به موسیقی هایی بگوید خوب که واقعا خوب
باشند برای قدم دوم، و بعد بلد باشد روی تابلوی شریکی تان
روباه بکشد آنطور که خودتان بلد نیستید،
و حواسش باشد که چیپس هایی که تا شده اند و من صدایشان را
زیر دندان هایم دوست دارم را برایم جدا کند و بفهمد زندگی کردن به
همین سادگی ست!

به خدا زندگی کردن دقیقا به همین سادگی ست؛
زنده بودن اما خیلی سخت است،
زنده بودن سخت و تکراری ست، و "زندگی کردن" است که
این "زنده بودن" های اجباری را شیرین می کند!...

ولی مردم حوصله ی هم را ندارند، مردم اصرار دارند همان
کارهایی را بکنند که دیگران می کنند،
مردم اصرار دارند یکی را تور کنند برای تور و خُنچه و هلهله و قند و
شاباش و بعد هم بچه هایشان را دوست بدارند و هی صبح شود و
هی شب شود و هی به هم گیر بدهند و باز هی صبح شود و
هی شب شود،

مردم هیچ چیز جالب تری نمی خواهند، مردم عشق نمی خواهند!
و اصرار هم دارند که به من بگویند از روی ابرها بیا پایین و توی دنیای
واقعی زندگی کن تا کامروا باشی!
و آنقدر مرا ناواقعی می خوانند که چیزی نمانده بروم خودم خودم را
به دیوانه خانه ای جایی معرفی کنم بگویم هِی آقا یا خانم
پرستار یا دکتر، بیایید مرا معاینه کنید ببینید من دارم کجا زندگی می کنم!؟؟

همین روزها خودم هم دیگر حوصله ی خودم را نخواهم داشت...
همین که کتاب نمی خوانم که مبادا دلم بخواهد چند خط جالبش را
برایت بخوانم،
همین که از دانلود کردن موسیقی های جدید می ترسم که مبادا
خوب باشند و دلم پر بکشد برای شریک شدنشان با تو،
همین که دیگر به همین دلیل فیلم نمی بینم،
همین که دیگر به همین دلیل عکس نمی بینم،
همین ها یعنی مصداق ِ اصطلاح ِ دل و دماغ نداشتن!
همین ها یعنی دلت هیچ کجا نمی تپد،
نه توی سینه ی خودت و نه توی دست های کسی دیگر ...!

ببینم تو میدانی وقتی دلم نه توی سینه ام می تپد و نه
توی دست های تو، چه احساسی ست!؟؟
آنقدرها هم بد نیست، اما فقط زنده ای...
بی موسیقی، بی کتاب، بی فیلم، بی هیجان، بی سفر،
بی مسیج های شیطنت آمیز،
بی قهوه، بی آواز، بی جنگ و دعوا حتی
(که گاهی شیرین تر می کند آشتی های بعدش را)، بی بوسه،
بی آغوش، بی خیالپردازی، بی سلام، بی آن طرز ِ همیشگیِ
خداحافظی کردنت، بی "روز به خیر" ها،
بی قول و قرار، بی شوقِ خوانده شدن شعرها،
بی شوقِ دیده شدن عکس ها، بی شوقِ انتخاب رنگ ها که
آخرش هم نفهمیدیم زمینِ زیر پای شازده کوچولو را چه رنگی کنیم،
بی چیپس های تا شده،
بی "خوب بخوابی" ها، بی "عزیزم" صدا زدنِ کسی،
بی حرص خوردن از ترافیک هایی که دیرتر می رساند ام به تو،
بی تعجب از زود گذشتن زمان وقتی هستی،
بی کشفِ دوباره ی اختراعی به نام آسانسور،
بی کشفِ طراوتِ آویشن و لیموی تازه، بی دلتنگی،
بی حساسیت ها و حسادت هایمان حتی، بی همه چیز!...

وقتی دلت هیچ کجا نمی تپد و نه خودت معجزه ی خودت هستی و نه
"تو"یی معجزه ات می شود،
وقتی از دکمه ی save می ترسی،
وقتی تمام عکس ها را پاک می کنی،
وقتی تمام شماره ها را پاک می کنی،
وقتی تمام مسیج ها را پاک می کنی، آنقدرها هم بد نیست...

چارلز بوکوفسکی و "موسیقی آب گرم" اش را می دانی چرا دوست دارم؟
می گوید: شاعر به همان اندازه که ماشین تحریرش را لازم دارد،
غم اش را هم لازم دارد!...
من اگر نمی گذاشتی حواشی همه چیز را به گند بکشند،
از بی غمی ها هم بلد بودم بنویسم،
اما این پیرمرد لابد می دانسته که در غم نوشته ها زیباترند ...!


.

4 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
ღღپاییزღღ
شبکه اجتماعی ایرانیان
ღღپاییزღღ
آدم های شب،
آدم های یک شهر دیگرند..
8 دیدگاه |
و 11 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
کتایون
شبکه اجتماعی ایرانیان
کتایون

گاهى خودت رامثل یک کتاب ورق بزن،
انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی.
بین بعضی حرفهايت "کاما" بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی .
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار .
تا فرصت ویرایش هست...
خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن...
حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ...
اما بعضی را پر رنگ.....

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
مهسا
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهسا

خوارس ( مخفف خواب ودرس) اگرازکم خابی میرنجیدمن این خاب بهتون پیشنهادمیکنم ( خیلی باحاله اصلاسخت نیس) وسایل لازم: کتاب ترجیحاقطور..بالشت واس زیرارنج گذاشتن همین.....حالاروی شکم درازبکشیدوخودتون اماده ی خوابی عمیق کنیدکتابم بازکنید۳...۲...۱ شب همگی خوش دوستان.....

3 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
chichak
شبکه اجتماعی ایرانیان
chichak

بیا با هم رو راست باشیم رفیق،

رک و پوست کنده .

غریبه هستیم ولی قربون هفت پشت غریبه، نه؟

چقدر من و تو به خودمون توی زندگی‌هامون تا اینجا پشت پا زدیم؟

چقدر روی دل خودمون پا گذاشتیم واسه یه سری آدمایی که برامون جز ضرر هیچی نداشتن و فقط بهمون آسیب زدن !

فقط بشین یه حساب و کتاب سر انگشتی با خودت بکن،

ببین چقدر گفتی «عیب نداره...» در صورتی که باید می‌گفتی «خیلی هم عیب داره

چقدر گفتی «نه ناراحت نیستم.» در صورتی که باید می‌گفتی «واقعا از دستت ناراحتم!» واسه‌ی چی اونوقت؟

چقدر با خودمون من و تو بد تا کردیم، نه؟

سیگاری شدیم از فکر و خیال،

موهامون رو از ته زدیم،

شب و روز کز کردیم توی خودمون .

تنهایی کافه، سینما، پارک و رستوران نرفتیم،

مدام فکر کردیم که تنهایی داغ ننگه و باید یکی باشه کنارمون،

حالا نصفه و نیمه بود و رفتنی بود هم عیب نداشت،

4 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♫ ♬ ♪✿❦ヅ     پگاه     ✿❦ヅ ♫ ♬ ♪
شبکه اجتماعی ایرانیان
♫ ♬ ♪✿❦ヅ پگاه ✿❦ヅ ♫ ♬ ♪

زن به شوهرش میگه : دیشب خواب دیدم برام یه انگشتر الماس خریدی، به نظرت تعبیرش چیه !؟ ????

شوهرش میگه تا شب تولدت صبر کن معلوم میشه . ????

زن شب تولدش با کلی ذوق و شوق کادوشو باز می کنه می بینه توش یه کتاب تعبیر خواب از امام جعفر صادقه ... ????????????

5 دیدگاه |
و 9 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♫ ♬ ♪✿❦ヅ     پگاه     ✿❦ヅ ♫ ♬ ♪
شبکه اجتماعی ایرانیان
♫ ♬ ♪✿❦ヅ پگاه ✿❦ヅ ♫ ♬ ♪

ﺩﺧﺘﺮ : ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ؟

ﭘﺴﺮ : ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺕ،ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ! ؟

ﺩﺧﺘﺮ : ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯿﮕﻔﺘﯽ ﻋﺎﺷﻘﻤﯽ؟

ﻧﻤﯿﮕﻔﺘﯽ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﺮﮐﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ؟

ﭘﺴﺮ : ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﺷﯿﻢ، ﺑﺮﻭﻭﻭ ... ????

ﺩﺧﺘﺮ : ﭼﺮﺍ؟ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ؟

ﭘﺴﺮ : ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭِ ﻣﻤﮑﻨﻮﻭﻭﻭ ! ؟ﻋﺎﺷﻘﻢ ﮐﺮﺩﯼ ...

ﻋﺎﺷﻖِ ﺧﻮﺩﺕ !! ﺑﺮﻭ ... ﺑﺮﻭ ﺑﺎ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺮﺩﯾﺖ

ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻦ ...

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﺑﺸﯽ ...

ﻫﻤﺴﺮﻡ ... ﺗﮏ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﺧﻮﻧﻢ، ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ !! ؟

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭘﺴﺮﯼ

برگرفته از کتاب تخیلی گوسفندها شنا می کنند . ????✌

دیدگاه |
و 10 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
مهسا
شبکه اجتماعی ایرانیان
مهسا

اگه حال خوندن ندارین خلاصش اینه که عزیزان من دنیاحساب کتاب داره بدی کنی بدی میبینی واگه خوبی کنی ....

دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian
قهوه خوشمزه است…
خوشمزگی اش به همان تلخ بودنش است ،
وقتی میخوریم تلخی اش را
تحویل نمیگیریم ،
اما میگوییم چسبید…!

زندگی هم روزهای تلخش بد نیست ،
مثل قهوه می ماند…!
تلخ است
اما لذت بخش…
تلخی هایش را تحویل نگیر…
بخند و بگو عجب طعمی !

عاشق اگر میشوید ،
عاشق رفتار آدم ها نشوید.
آدم ها گاهی حالشان خوب است ،
گاهی بد...
رفتارشان متاثر از حالشان است
عاشق افکارشان شوید.
افکار حتی در بدترین حال آدم ها هم
تغییر نمیکند... !
8 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ