یافتن پست: #کودک

ღღپاییزღღ
شبکه اجتماعی ایرانیان
ღღپاییزღღ
امروز دیدم
کلاغ ها دسته جمعی پرواز میکردند !
مادربزرگ به رسم کودکی میگفت :
حتما عروسی‌ دارند ؛
اما معلوم بود که دل کنده اند ...
هی میرفتند و برمیگشتند !
انگار چیزی شبیه دلشان راجا گذاشته بودند ...

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
sara niknam
شبکه اجتماعی ایرانیان
sara niknam

مشاوره کودک

با سلام

مرکز مشاوره گروه همراه در زمینه های مختلف روانشناختی و مشاوره به ویژه مشاوره کودک فعالیت انجام می دهد و آماده خدمات رسانی به شما هموطنان گرامی می باشد. مرکز ما با دارا بودن مشاوران مجرب و با تجربه می تواند بهترین خدمات مشاوره کودک را به شما ارائه دارد و شما را در زمینه مسائل خود یاری رساند. شما کاربران ارجمند می توانید با کلیک بر روی کلمه مشاوره کودک وارد سایت ما شده و از خدمات ما استفاده نمایید، همچنین می توانید با ورود به سایت ما از مقالات ما در زمینه مشاوره کودک استفاده نمایید با تشکر


http://grohamrah.com
دیدگاه |
و 1 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بیوگرافی من :
مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته ...


به خود خیره می شوم
دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق
کرده باشد ....
این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم
نسبت دهد ..


به خودی ِ خود خیره می شوم :
روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد ،
شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است ،
مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد ،
یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را
امتحان می کند ...


تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد ..


آدم ها می آیند و می روند ...
در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود ..


من در منیتم به بن بست می خورد ...
به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند
تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد
تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...
گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند
که مرا بی جان فرض کرده است ،


فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...
و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد
آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا
سر گیجه از تفکر نجاتم دهد ،
مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از
ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید ..



همین است .....
تکرار می شوم ...
در نقش های متضاد ..
روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که
از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است
روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام
اعتراف می کنم تا ببینم چه حسی دارد ،
روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این
حوالی می کنم ،
روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن
را تجربه کنم ...



جنون گرفته ام ، و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند
و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...
به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود
به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به
فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......


سکوت می کنم ....
می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان
نسبت به آنچه هستم بروند
می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
و خیره نگاهشان می کنم ....
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی
آنها از جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به
نظر می آید ...
چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت ،
یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
وقتی این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...


دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است .
اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
و تو باید خودت را در کار غرق کنی
تا در خودت غرق نشوی ....
تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......
اما تو میتوانی مخفی اش کنی ، نه اینکه تو قدرتمندی
بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش
از مخفی شدن خوششان می آید ...



آری همینست ....
مادر را می بوسم ....
سر کار می روم ....
خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم تا وجدانم روی
خورده شیشه راه نرود
پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا
آمده ِ رفیقم /بالا می روم
بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
و یادم می رود ...
آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است .....


و زندگی ادامه می دهد مرا
سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
و آن مسافر را تبعید می کند ،
تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد...


همینست که هر روز در خیابان
پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
اما با لبخند با هم دست می دهند ...
دستی که گل یا پوچش
خیلی فرقی نخواهد کرد .....


.

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian


خوشبختی یک احساس درونیست نه بیرونی . . .

خوشبختی به آنچه هستیم بستگی دارد ، نه آنچه داریم . . .
گاهی بايد فراموش کنیم کجاییم که هستیم و برنامه هامون چیست
گاهی باید در لحظه زندگی کرد
خوشبختی یعنی قدم زدن زیر باران ،
بوی نم ،
بوی گل ،
خندیدن از ته دل ،
مثل دوران کودکی رها کردن خود ،
کنار گذاشتن قید و بندها ،
بودن در کنار کسی که باعث شادی ماست ، تجربه های جدید ،
اگر بدانیم زندگی خیلی کوتاهتر از رسیدن به تمام هدف ها و برنامه ها و مراعات کردن های ماست ، لحظه ای را برای رسیدن به خوشبختی از دست نمیدادیم . . .
از این فصل زیبا ، از این هوا ، باران ، سلامتی ، جوانی و از هر لحظه ی زندگی لذت ببرید.

لـحـظـه هــاتــون پـــر از حــس نـــاب خـــوشــبـــخـــتـی


دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


دستم را بر میدارم از روی تمام ماشه هایی که

با سر ِ من / سازگاری ندارند

آنقدر بزرگ شده ام که / تو روی آیینه بایستم

و هر چه از دهنم در می آید را / ... بی خیال شوم ....

و به همسایه هایی فکر کنم که از صدای آژیر آمبولانسی که در راه است

هر چه از دهنشان در می آید را به جنازه من /شلیک میکنند ...



هوای این روز های من آنقدر گرم است که دلم میخواهد

زنگ تمام دفترچه تلفنم را بزنم و در بروم

تا وقتی به جای خالی من فحش میدهند دلم / خنک شود....


میخواهم تا میتوانم

ده سالگی کنم برای بستن کروات خاطرات پدربزرگ خاک خورده ام

روی پاهایم بایستم و آنقدر بزرگ شده باشم

که چایم را تلخ بخورم

و قند هایش را به اسب های شهر بازی تعارف کنم ..


برای من که با گلدان های خالی و گلوله های پر زندگی میکند

نیم سایه های روی خصوصی ترین اتاق هم ارزشی ندارد

وقتی که میداند همیشه سایه ای زیر نیم سایه هاست.

تو از حال وهوای پنی سیلیین های کودکی خوب درک کرده ای

پانسمان از پس زخم زبان بر نمی آید

وقتی ایمان دارم تنهایی من تهوع آور است

بهتر است لباسم رسمی ام را بپوشم

و برای تمام مدعوین به انداره کافی / هوای آزاد / به جای بگذارم

و وصیت نامه ام را به خورد بچه موش های محترم دهم

که در تصمیم گیری های گروهی ، هیچ وقت مرا تنها نگذاشته اند .

و به جای بازیگر مورد علاقه ام

در آینه خیره شوم

و با صدای او بگویم

راستی آقای مقتول

شلیکتان / دارد سرد میشود ....



دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian


بی خود و بی جهت که ساده باشی
آدمها تن و روحت را پل میکنند و از رویت بی خردانه رد میشوند . . .

به هزار و یک ترفند تو را به بازی میگیرند و تو
همچون کودکان کنار رفته ی بازی
به همه ی کلک هایشان تن در میدهی . . .

آنها وقت و بی وقت به غرور در دست گرفته ات حمله میکنند و همه ی باورهایت را زیر پاهایشان له میکنند
و جواب کارهایشان فقط میشود :
حواسم نبودها . . .
ببخشیدهای از صدها
حرف بزرگ بدترها . . .

ساده که میمانی
مردم میشوند گرگهای در لباس میش ،
بی درنگ به وجودت حمله میکنند و
همه ات را یکجا میدرند ،
انگار نه که با هم سر یک سفره می نشستید و در یک بشقاب غذا میخوردید.

همیشه باید پیششان بی برو برگرد در همه ی مواقع سختی و گرفتاری بمانی و مثل کوه پشتشان بایستی ،
و دریغ از نبودن های خودشان ،
کم مهری هایشان . . .

وای بر روزی که حال دلت کوک نباشد ،
نبض دلت یکسان کار نکند و
روزگارت بر وقف مراد نباشد ،
هیچکدام یادشان نمی آید که تو هستی و همیشه بودی ،
بین اینها ، ساده که میمانی ،
مثال درخت سنوبری را داری که باید همیشه استوار باقی بمانی و زیر سایه ات خستگیشان را در کنند و
اگر طوفانی بیاید و برگ و شاخه هایت را وحشیانه بشکند ،
خودت باید خم شوی
شاخه ها را گوشه ای انبار کنی و خودت را التیام بدهی برای بهاری دیگر . . .

در این حال مبادا گزندی
به آنهایی بخورد که
سایه ات خوشحالشان کرده . . . !


4 دیدگاه |
و 8 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian
به این فکر کنید
شاید هنوز عروسک شیرین
نیمه جان میخواند تا شیرین آرام و بی ترس بخوابد

شاید مادری هر ثانیه
با شنیدن نام دردانه اش جان میدهد و پدری تکیه بر تک دیوار مانده از خانه اش برای مرگ آرزوهایش شیون میکند و هنوز شمع کیک تولد فرهاد میسوزد از داغش

به این فکر کنید که چندین مادر جوان در انتظار مردان تازه پدر شده شان چشم بستند و
مشق های شب چند کودک ،
نیمه تمام به پایان رسید؟

باور کنید زیر هر کدام از این آوارها
یک چمدان آرزو جا مانده است !



8 دیدگاه |
و 11 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Reyhane
شبکه اجتماعی ایرانیان
Reyhane
واژه تسلیت چقدر آشناست برای ملتی که دایم باید به خاطر نداشتن افراد دلسوز آن را سالی چندبار تکرار کند...

تسلیت برای نداشتن جاده مناسب،
تسلیت برای ریزش پل،
تسلیت برای سوختن بچه ها در مدرسه،
تسلیت برای حادثه قطار،
تسلیت برای زلرله،
تسلیت برای عدم بازسازی بافتهای فرسوده
تسلیت برای آتش سوزی،
تسلیت برای تشنگی و خشکیدگی سرزمینم،
تسلیت برای اسید پاشی،
تسلیت برای جوانان معتاد،
تسلیت برای فقر،
تسلیت برای نداشتن هزینه درمانی و مرگ به اجبار
تسلیت برای کشته شدن محیط بانان،
تسلیت برای دست فروشی زنان،
تسلیت برای پدیده ی گور خوابی
تسلیت برای کودکان کار
تسلیت برای نبود امکانات و تجهیزات آتشنشانی

و هزاران تسلیت دیگر..


4 دیدگاه |
و 13 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♫ ♬ ♪✿❦ヅوروجک نیلوفرانه ها✿❦ヅ ♫ ♬ ♪
شبکه اجتماعی ایرانیان
♫ ♬ ♪✿❦ヅوروجک نیلوفرانه ها✿❦ヅ ♫ ♬ ♪

باز لرزید...
تمام جانم، با او لرزید...

با او که کودکش را
زیر آوار جستجو می کرد
با او که صدای نفس‌های مادرش را
هنوز می‌شنید

با او که
پدر را میان سنگ‌ها
جستجو می‌کرد
تمام روحم؛ جسمم جانم، لرزید...

دوباره آه
دوباره درد...
دوباره بی‌کسی...
دوباره عکس و قاب...
دوباره رنج و درد... دوباره زلزله...
دوباره لرز مرگ... دوباره نام او...

و او
صدای یا خدا
خدای کشورم
آه که چه قدر سخت است...

2 دیدگاه |
و 12 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Reyhane
شبکه اجتماعی ایرانیان
Reyhane
کودکت را از جهنم نترسان،

ذات او را پاک پرورش بده...

وعده ی بهشت به او نده،

فقط به او بیاموز

خوب بودن لازمه ی "انسانیت" است..




3 دیدگاه |
و 10 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ