یافتن پست: #گریه

نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.



باید نوشتن را تمـــام کنم ..!
باید در این دکان را تخته کنم و از کاغذهـــای سفیدی که روی میز مانده ،
موشک هـــای کاغذی بســـازم و از پنجره ی اتاق ،
برای گربه ی همسایه پرتابشـــان کنم...


باید نیمه شبــــ کابوس وار از مدار خواب هـــایم بیرون بزنم و از کشوی
بالای یخچال،
شناسنامه ام را بردارم و صفحه صفحه بجومشـــان ...

باید غروب کشدار جمعه ای بارانی ، شال و کلاه کنم و تمـــام
خیابان هـــا را قدم بزنم و از روی اسم هـــایشان ،
اسم جدیدی برای خودم دست و پا کنم ...

باید سرم را بیست و پنج دقیقه توی مایکروفر بگذارم و با
صد و هشتاد درجه ی فارنهـــایت گریل اش کنم تا
حافظه اش پاکـــــ شود از تو...

باید روزی وسط تماشـــای شصت باره ی کیل بیل ،
بلند شوم و موهـــایم را از ته بتراشم سبیل بگذارم ،
کلاه بافت مشکی ام را بر سر بچپانم و به خیابان بزنم..
بعد دست راستم را اتفاقی توی تاکسی جا بگذارم و به
خانه برگردم ...

باید تمرین کنم که کارهایم را دیگـــر با دست چپ انجام بدهم...
باید دو رشته سیم برق به دلم بزنم تا شکلاتی ترین
خاطراتش بسوزد..

باید بیست و پنج دقیقه زیر دوش آب سرد گریه کنم تا
همه این باید هــــا به هم ربط پیدا کند و من از تو پاکــــ شوم ،
یا تو از من پاکــــ شوی ...

باید هفت شب تمـــام سیاه مست کنم و هر شبش را
مست و پاتیل با سایه ام دوئل کنم و هر شبش را یادم برود که
اسلحه ام را سمت راستم که دستی ندارد نبندم و هر شبش را
از سایه ام بمیرم و هر شبش را از سایه ام بمیرم و هر
شبش را و هر شب و هر ...
تا پاکـــ شوم من از من...


باید توی یکی از همین انجمن هـــای ترکــــ اعتیاد عضو شوم و روی
برگه ی ثبت نام اش جلوی کلمه ی " داشتن اعتیاد به :
" اسم تو را بنویسم....


باید چهل شبانه روز خودم را به تختــــ زنجیر کنم تا
شیرینی بوسه هـــایتــــ از لبانم پاکــــ شود ،
صدای خنده هایتــــ از گوش هـــایم بیرون بزند ،
عطر ات از خونم بپرد ،
باید پاکــــ شود همه ی تو از من ، همه ی من از تو ،
همه ی من از من....


آنوقتــــ می شود دوباره غروب یکــــ روز بارانی ،
اتفاقی ، از پشت شیشه ی بخار گرفته ی کافه ای ،
تو را دید و بی هوا عاشق ات شد...

می شود در کافه را باز کرد و کنار میـــز ات ایستاد و گفتــــ :
خانم ،
شمـــا چقدر شبیه رویاهای من هستید....!


.

2 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نادره
شبکه اجتماعی ایرانیان
نادره

ميخندم

چون هيچ كس ارزش

اشكمو نداره

13 دیدگاه |
و 10 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


بیوگرافی من :
مجسمه ای که تبرها را بیشتر از تایید ها به رسمیت گرفته ...


به خود خیره می شوم
دنبال برچسبی می گردم که اسمم را روی سینه ام سنجاق
کرده باشد ....
این جهان بی پدر تر از این حرف هاست که مرا به اصالت تفکرم
نسبت دهد ..


به خودی ِ خود خیره می شوم :
روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد ،
شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است ،
مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد ،
یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را
امتحان می کند ...


تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد ..


آدم ها می آیند و می روند ...
در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود ..


من در منیتم به بن بست می خورد ...
به اجتماع پناه می آورد تا کمی باورهایش نفسی بکشند
تا تغیــــــــــــــــــــــــیر کند بی آنکه کسی قصد تغییرش را داشته باشد
تمام جنگ ها در من اتفاق می افتد ...
گاهی آنقدر به فکر فرو می روم که سیگارم را حشره ای می تکاند
که مرا بی جان فرض کرده است ،


فرو می روم ..در تصویر کردن افکارم ...
و هیچ خبری از ته مرداب ِ مرور کردن زنده به سطح نمی رسد
آغشته می شوم ... با بوی الکل ... مست می کنم ... تا
سر گیجه از تفکر نجاتم دهد ،
مست میکنم که جسارت ِ احساساتم سریع تر از
ترس ِ عواقبش به زبانم بیاید ..



همین است .....
تکرار می شوم ...
در نقش های متضاد ..
روزی کشیش خواهم شد برای اعترافات ِ مردی که
از همبستری با دیگری به عذاب رسیده است
روز دیگر دارم گناهان ِ نکرده را پیش میکروفون های خصوصی ام
اعتراف می کنم تا ببینم چه حسی دارد ،
روزی تمام جیب هایم را حراج چهارراهی ترین فرزندان این
حوالی می کنم ،
روزی با تمام داشته هایم خیره رد می شوم ... تا سنگدل بودن
را تجربه کنم ...



جنون گرفته ام ، و مادر تنها از آینده ام برایم حرف می زند
و من در خنده های خودم به حال ِ بی حالم پی می برم ...
به آنکه هیچ جاده ای آنقدر اصالت ندارد که به دو راهی ختم نشود
به آنکه هیچ رفیقی به درد ِ درک خودش نخورده است چه برسد به
فهمیدن ِ بی کسی های پیچیده ی من .......


سکوت می کنم ....
می گذارم انسان ها تا انتهای قضاوت اشتباهشان
نسبت به آنچه هستم بروند
می گذارم اصلا عوضی بگیرند نیت های مرا
و خیره نگاهشان می کنم ....
مگر چقدر مهم است درست شناخته شدن در اذهان ِ دیگران وقتی
آنها از جنگ تو با مالیخولیای درونت بی خبرند ....
از دراکولایی که هرچه گریه کند بیشتر شبیه تمساح ها به
نظر می آید ...
چه فرقی بکند تو را گاندی خطاب کنند یا هیتلر...
چه فرقی می کند تو را آن پرستار همیشه راستگویی فرض کنند
که تنها دروغ زندگی اش را به خاطر ژان والژان گفت ،
یا تو را تناردیه ای ببیند که نقش منفی ِ عذاب های کوزت بود
وقتی این مالیخولیا دست از سر روز مرگی هایت بر نمی دارد...


دنیا کما کان به 8 صبح وفادار است .
اتوبان ها یک راست می روند سر اصل مطلب ....
و تو باید خودت را در کار غرق کنی
تا در خودت غرق نشوی ....
تا خسته تر از آن باشی که جنجال های درونت را زندگی کنی ...
جنجال هایی که واقعی تر از آنست که انکار شود ......
اما تو میتوانی مخفی اش کنی ، نه اینکه تو قدرتمندی
بلکه این جنجال ها ، آن روانشناس ،آن مسافر ، آن کشیش
از مخفی شدن خوششان می آید ...



آری همینست ....
مادر را می بوسم ....
سر کار می روم ....
خسته می کنم ...فکری را که به درد ِ به خود آمدن نمی خورد
خورد ترین پول هایم را صدقه می دهم تا وجدانم روی
خورده شیشه راه نرود
پنجشنبه شب هم به سلامتی کودک تازه به دنیا
آمده ِ رفیقم /بالا می روم
بالش را تا آخرین پر / می خوابم ...........
و یادم می رود ...
آن همه شخصیت که در درونم به مساوات تقسیم شده بودند
قسمت کوچکی از بلوغ ِ احمقانه ی من است .....


و زندگی ادامه می دهد مرا
سر پا نگه میدارد کرواتم را و در ازایش
تمام دغدغه های واقعی ام را سر به نیست می کند
آن روانشناس را می کشد ... آن کشیش را دار می زند
و آن مسافر را تبعید می کند ،
تا من ِ به روزمره خو گرفته ، بتواند راحت نفس بکشد...


همینست که هر روز در خیابان
پر از قاتل هایست که از جنایات همدیگر با خبرند ...
اما با لبخند با هم دست می دهند ...
دستی که گل یا پوچش
خیلی فرقی نخواهد کرد .....


.

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
Eli naz
شبکه اجتماعی ایرانیان
Eli naz

شنبه ها یک جهان گل لبخند روی لبت دارم

دلم خوش نیست نیستی

شکسته دوباره قلبم ندیدی نفهمیدی واست میمردم
تموم زندگیم رفت منی که رو اسمت قسم میخوردم

وقتی دلم خوش نیست دنیام چه آشوبه
وقتی ازم دوری قلبم نمیکوبه

وقتی دلم خوش نیست حس می کنم مردم
یه عمر از احساسم فقط شکست خوردم

شکسته دوباره قلبم , قلبم , قلبم


سبک میشم اگه گریه کنم پیشت سبک میشم سرم باشه رویه دوشت
بهم آرامشو عشقو بهم برگردون بگیر بازم منو تو آغوشت تو آغوشت

دلم خوش نیست , دلم خوش نیست , دلم خوش نیست

وقتی دلم خوش نیست دنیام چه آشوبه
وقتی ازم دوری قلبم نمیکوبه
وقتی دلم خوش نیست حس می کنم مردم
یه عمر از احساسم فقط شکست خوردم

شکسته دوباره قلبم



دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
نیمــnimaـــا
شبکه اجتماعی ایرانیان
نیمــnimaـــا

.


چقدر خسته ام از دنیایی که باید به دندان بگیرمش
چقدر بی تفاوت شده ام برای حساب شدن در ذهن آدم ها
از نسبت دادن خودم به صفت های متروکه ...

سرم را بالا می آورم ...
ذهنم را از قضاوت ها پس می گیرم
دوباره آدمک ها را آدم حساب می کنم
دوباره برق ِ زیر آستین را به اشتباه دید نسبت می دهم
دوباره جای دندان ها را روی تنم می شمرم تا 32 بار از دل خودم در بیاورم
این همه گرگ های بی گناه را ....


تزریق می کنم تمام امید ها را به سلول های خاکستری ام
راه می افتم در داشته هایم
در دوست خطاب شدگانم ...
پرسه می زنم در خاطره ها ... شب های فلاش خورده ...
روز های گرمسیر ِ دوست داشتنی ..


یادم می افتد چقدر دزدیدم حرف حقم را مبادا دلشان را به آب دهم ....
چقدر خوردم ... حرفی را که دیگر دلم هم برایش جایی نداشت
گذاشتم تمام دنیا آرام روی پاهایم بخوابد
و صدای درونم را در گونی کردم ..که تکثیر درد هایم /
به سلول های سر خوششان سرایت نکند ...


انکار کردم ، گالــــــــیور را که لی لی پوتیان به قد ِ خودشان شک نکنند
دیگر جایی برای بد خلقی های خودم هم ندارم
بریده ام از اعتبار دادن به فردایی که نا تنی ترین برادر امروز است..


جریح شده ام ...
شبیه اسلحه ای که از قاب شدن به دیوار خسته است
می خواهم در بروم گلوله ای که کاری به انصاف ندارد ........


خسته ام ...
از مکمل بودن برای نقش اولی که روی دیالوگ های خودش هم نمی ایستد
خسته ام از ژکوند به ارث مانده از آبرو داری
خسته ام از چند ساله هایی که خودشان را چند قرن فهمیده حساب می کنند
از اینکه می پندارند تا زیر لایه های زخم خورده ات را
بهتر از گریه های همبستر ِ در رختخوابشان درک میکنند
از اینکه مو را می کشند ...بی آنکه بدانند ماستشان
ترش تر از این حرف هاست ...


.

.

خسته ام ...
با لبخندی که برای خودم کنار گذاشته ام
می خواهم از این بعد خیره بمانم
به اپرایی که بر پا میشود
به نقشی که برایم با تمام خیر خواهی هایشان کنارگذاشته اند
به صفت هایی که به تنم الصاق می کنند ...



خسته ام ...
اما دنیا که بخوابد ...
دوباره به خودم خواهم رسید ....
دوباره روی دیوار خط می اندازم ...
که تقویم خوبی برای خراش های خورده و به روی نیاورده است ....
لال بودن نسبت به دیگران آنقدر تو را با تشویش هایت صمیمی می کند
که دلت نمی آید حتی به باورهای ویلچرنشینشان بخندی .
و با خودت کنار نیامدن را ...
به هزار تایید ِ بی اصالت ترجیح می دهی ....




.

دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
♪♫♥بانوی درخشان آریایی♥♪♫
شبکه اجتماعی ایرانیان
♪♫♥بانوی درخشان آریایی♥♪♫
متن آهنگ مهراب بنام اول من : بهترین اهنگ دنیااا
.
آقای مهراب خانم ریحانه
بعد ۶ سال روبروی همدیگه قرار گرفتین
ولی قرار نیست بهم برسین
یه قرص برنج روی میزه
از این اتاق فقط یک نفر حق بیرون اومدن داره
یک دقیقه وقت دارین …
زودتر تصمیمتون رو بگیرین …
اگه یه روز یه قرص برنج باشه میونمون من اول میخورم
اگه یه تیغ به ما دو تا بدن بگن ببرید من اول میبرم
اگه یه اسلحه بزارن روی میز بگن فقط یکی من خودمو میزنم
اگه بالای یه ارتفاع باشیم من و تو، من اول میپرم
اگه بگن یکی باید بره از این شهر من اول میرما
اگه یه روز کنج بیمارستان مریض بشی من قلبم و میدما
اگه توی اتاق دوتایی باشیم بگن هوا کمه نفس نمیکشما
اگه خدا عمرا رو تقسیم بکنه تو جوون بمون من پیر میشما
اگه یه جا دعوا بشه سرت واینسا برو من کتکت میخورم
اگه توی صحرا یه لیوان آب باشه میون منو تو، من آب نمیخورم
اگه توی دریا طوفان به پا شه سنگین شه قایق من اول میپرم
اگه یه وقت حتی سر درد بگیری من سرمو به دیوار میزنم
اگه یه جایی دوتایی باشیم آتیش بگیره، بزار من بسوزم
اگه زیر آوار بمونیم ولم بکن برو ، بزار من بپوسم
اگه بگن یکی باید بمیره، بین شما دوتا، بزار من بمیرم
اگه به ما گفتن این طناب داره تو بش نگاه نکن
بزار من بگیرم …
2 دیدگاه |
و 15 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
فـــارانــــ
شبکه اجتماعی ایرانیان
فـــارانــــ


پای سروی، جویباری زاری از حد برده بود

های های گریه در پای تو ام، آمد به یاد...


3 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
zahra
شبکه اجتماعی ایرانیان
zahra
@sajjad_067085
وقتی گریه شد،خودکار میخواهد فقط(:
دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
kian
شبکه اجتماعی ایرانیان
kian
به این فکر کنید
شاید هنوز عروسک شیرین
نیمه جان میخواند تا شیرین آرام و بی ترس بخوابد

شاید مادری هر ثانیه
با شنیدن نام دردانه اش جان میدهد و پدری تکیه بر تک دیوار مانده از خانه اش برای مرگ آرزوهایش شیون میکند و هنوز شمع کیک تولد فرهاد میسوزد از داغش

به این فکر کنید که چندین مادر جوان در انتظار مردان تازه پدر شده شان چشم بستند و
مشق های شب چند کودک ،
نیمه تمام به پایان رسید؟

باور کنید زیر هر کدام از این آوارها
یک چمدان آرزو جا مانده است !



8 دیدگاه |
و 11 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
غزل
شبکه اجتماعی ایرانیان
غزل
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ :
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ " ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ
"ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ
ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ...
ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ...

:گل :گل:گل

ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ
دیدگاه |
و 13 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
صفحات: 1 2 3 4 5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ