شبکه اجتماعی ایرانیان | comrade: <h1 class="post-text">حکایت .....گلستان..     
اطلاعات شبکه نشان می دهد هنوز به پنل کاربری خود وارد نشده اید

ورود یا عضویت

پست ثبت شده در شبکه اجتماعی ایرانیان

نویسنده پست: احمد رضایی

شبکه اجتماعی ایرانیان

شبکه اجتماعی ایرانیان

شبکه اجتماعی ایرانیان
شبکه اجتماعی ایرانیان

حکایت .....گلستان .
یاد دارمکه شبی د ر کاروانی همه شب رفته بودیم وسحر در کنار بیشه ای خفته .
شو.ریده ای که در ان سفر همراه ما بود نعره ای بر اورد وراه بیابان گرفت ویک نفس ارام نیافت .
چون روز شد .گفتمش ان چه حالت بود ؟گفت بلبلان را دیدم که بنالش در امده بودند از درخت وکبکان از کوه وغوکان در اب و بهایم در بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح ومن به غفلت خفته .

دوش نرغی به صبح می نالید
عقل وصبرم ببرد وطاقت وهوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر اواز من رسید بگوش
گفت باور نداشتم که ترا
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط ادمیت نیست
مرغ تسبیح خوان ومن خاموش .

جناب سعدی ...
الصلوه .جا نمونی .بسم الله .

1395/10/23 - 12:25
پیوست عکس:
e06612e2febfd79076ed55e792189021.jpg
e06612e2febfd79076ed55e792189021.jpg · 400x600px, 38KB