مشخصات

موارد دیگر
( آفلاین )
sabnam
1375-08-10
f - مجرد
اسلام
گیلان
لیسانس
دانشجو
نمی کشم
گردشگری/ ورزش/ خرید

بازدیدکننده

علی
شبکه اجتماعی ایرانیان
علی

شاگردی نزد استادش رفت و گفت که ذهنش دائما مشغول است و از دست این افکار خلاصی ندارد .

استاد در جواب گفت : از امشب سعی کن اصلا به میمون های جنگل فکر نکنی

شاگرد : من اصلا مشکلی ندارم و به این موضوع فکر نکرده ام .

استاد گفت : خوب حالا تلاش کن که فکر نکنی .

به هنگام شب شاگرد مشاهده کرد هر چه بیشتر تلاش می کند که به میمون فکر نکند، بیشتر به ذهنش می آید .

فردا صبح نزد استاد رفته و واقعه را برایش شرح می دهد .

استاد گفت :

وقتی تلاش می کنی به چیزی فکر نکنی، آن موضوع به صورت متوالی و با شدت بیشتری به سراغت می آید. بنابراین به جای اجتناب از چیزهای‌ ناخواسته سعی کن به چیزهای خواسته و آن چه دوست داری متمرکز شوی. آن گاه افکار ناخواسته فرصتی برای ظهور پیدا نمی کنند .

2 دیدگاه |
و 4 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

‏اگر ... دنبال ناجی می گردید .

و منتظرید کسی زندگی شما را دگرگون کند ...

دفعه ی بعد به آینه بیشتر دقت کنید ...

او همانجاست....

2 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
علی
شبکه اجتماعی ایرانیان
علی

توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم. روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم. دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید.
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم ودکتر گفت: برو بالاتر...
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر... تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر. عفونت از این جا بالاتر نرفته
لحن و عبارت " برو بالاتر " خاطره بسیار تلخی را در من زنده میكرد. خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل. مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند. عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر ھم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.

شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.

پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر..

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم. چقدر آشنا بود. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت :

- بچه پامنار بودم.
گندم و جو می فروختم.خیلی سال پیش. قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم.
دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم. شناخته بودمش.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم. من باور داشتم که

از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو

اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
7 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

تقدیم به کسیکه شکفتن هیچ گلی

زیباتر از لبخند او نیست

جشن میلادت بهترین بهانه برای فکرکردن به تو

و به یاد آوردن تمام خوبیهایت است

سالروز تولدت مبارک

{-264-} {-264-}{-264-}


دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:

1. بیمارستان

2. زندان

3. قبرستان

در بیمارستان می‌فهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.

در زندان می‌بینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست

در قبرستان درمی‌یابید که زندگی هیچ ارزشی ندارد. زمینی که امروز روی آن قدم می‌زنیم فردا سقف‌مان خواهد بود

1 دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن

یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

به خاطر و جودت به افتخار بودن


{-145-} {-145-}{-145-}{-145-}


{-107-}{-107-} تولدتتون بازم مبارک {-107-} {-107-}

دیدگاه |
و 5 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﻣﺘﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﻋﺼﺒﯽ ﺑﻮﺩﻡ؛
ﯾﻬﻮ ﯾﻪﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪ؛
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﭘﺎ ﺷﺪﻡ ﺟﺎﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ . ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺷﻤﺰﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ؛ﮔﻔﺖ:
ﺍﻭﻩ؛ﺍﻭﻩ ﻓﺮﺩﯾﻦ ﺯﻧﺪﺳﺖ.
ﻣﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﻌﺒﻮﻥ ﺑﯽ ﻣﺦ ﻣﺮﺩﻩ؛ﺧﯿﻠﯽﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﯾﺪﻣﺖ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﻪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻧﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺷﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﻭﻥﻣﻮﻗﻊ ﺍﺻﻼ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﯾﺎﺍﺍ
ﻫﻤﻪ ﺗﺮﮐﯿﺪﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ . ﭘﺴﺮﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺻﻼﺣﺮﻑ نزد…


7 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

پدر عزیزم؛

لبخند زیبایت در قاب عکس

روی طاقچه ی اتاقم

سالهاست که همدم تنهایی من است

این اشک های گرم و سوزان

سالهاست که به جای آن

دستان گرم و پرمهرت

نوازشگر گونه هایم شدند

دلتنگتم پدر....

کاش بودی پدرم

تا به جای "روزت مبارک"

نمی گفتم "روحت شاد"
4 دیدگاه |
و 6 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
setare
شبکه اجتماعی ایرانیان
setare

زشت ترین قسمت بدن

ذهنی است که پراز

افکار منفی و

خشم ،کینه است

ای کاش مانند عمل زیبایی

کمی ذهنها را جراحی

وزیبا میکردیم

2 دیدگاه |
و 7 کاربر ديگر اين ارسال را پسنديده اند
بازنشر توسط

تبلیغات